لحظه های حیات من

چند روز پیش ایمیلی به دستم رسید از یکی از دوستان خوبم که دوست داشتم شما رو هم در زیبایی و معناش شریک کنم، ممنون میشم بهم بگید از کدوم بخشش بیشتر لذت بردید.... همیشه نیازمند حضور شما عزیزانم هستم... و اینکه دوستتون داااااااااااارم خیلی زیااااااااااااااااد

اینگونه نگاه کنیم:

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

 

| ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | آزی نظرات () |

God

 

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...

 امروز چهارشنبه 14/10/1390 دلم خیلی گرفته. حس می کنم همیشه آدمهایی که دل نگرانیشون بیشتره و به دیگران بیشتر از بقیه احترام میگذارند انگار همه بیش از بیش ازشون متوقع میشند.

| ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ | ٧:٥٧ ‎ق.ظ | آزی نظرات () |

اول اینکه از اول آذر تا چهارم آذر من و همکارانم در اداره به همراه عده ای از خبرنگاران استانی رفتیم شیراز. خوب رییسمون (البته رییس جدیدمون) اهل شیراز هستند. به همین خاطر به قول خودشون برای تعامل بیشتر این سفر در نظر گرفته شد. سفر خوبی بود, درسته که کلا یک سفر کاری بود و البته تا حدی سیاحتی اما در مجموع سفر خوبی بودش.

حافظ, سعدی, چند تا خبرگزاری مهم, و از همه زیباتر شاهچراغ ...... سفرمون زمینی بود.... شوخیها, خنده ها و مریض داری.... گاهی هم خوب دلخوریها .... اما گذشت, و خوب هم گذشت....

روز آخر سفر قرار حرکتمون 7 صبح بود که انجام شد اما زمان رسیدنمون 12 شب.... دور نفر حالشون به هم خورد... اونی که حالش بدتر بود رو از اورژانس مرخص کردند که وسط راه مجبور شدیم چند ساعتی تو اورژانس بین راه بمونیم و اونی که حالش خوب بود رو تو اورژانس شهر نگه داشتند و بعد یهو مرخصش کردند که به ما ملحق بشه.... عجب!!!! ماشین چند باری وسط راه به طور ناگهانی خاموش شد و با سلام و صلوات روشن..... نصف راهی رو رفتیم یکی از همراهان تازه یادش اومده که آخرین توقف گاه موبایلش رو جا گذاشته ... و خلاصه مواردی از این دست....

و اما مطلب دوم, چند روز پیش به کلاس پسرهام گفتم البته یکی از کلاسها که عکسهای دوران کودکیشون رو بیارن.... منم از روشون عکس گرفتم و میخوام براتون بذارم. بعضیهاشون خیلی دوست داشتنی هستند تو دوران بچگیشون.

اگر کلاسهام و شاگردهام رو نداشتم شاید به این شادی که الان هستم نبودم.... یکی از دلایل مهم شاد بودنم.... شاکر بودنم.... و لذت بردنم از زندگی.... شاگردهام هستند.

خدای خوب و خوشگلم... ممنون

 

 

| ۱۳٩٠/٩/۱۳ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | آزی نظرات () |

یکی بود یکی نبود

یه جمعه ی قشنگ

یه شب زیبا

من و شاگردای قدیم و جدیدم  رفتیم با هم بیرون

چقدر دلم برای قدیمیا تنگ شده بود

و چقدر بیرون رفتن با جدیدیا لذت بخش بود

این  هم عکس هایی از اون شب زیبا

صدرا رو یادتونه‘ یه پست یکسال و  نیم قبل گذاشتم به مناسبت تولدش‘ پسر شاگردم مریم.

بچه های من که از کلاس  سوم یا چهارم دبستان کلاسهام باهاشون شروع شد... حالا شدند یه پا مرد....

دانشجو شدند.... قراره مهندس و دکتر بشند... این یعنی افتخار برای من

میکسی از بچه های قدیم و جدید

اینم عکسی از دو تا از بچه های جدید... همشون خوب و دوست داشتنی هستند... کلا انگار من همیشه معلم خوش شانسی هستم...

و در نهایت... نمایی از بازی والیبال بچه ها...

 اغراق نکردم اگر بگم که بهترین دوستان من شاگردهامند... به چند دلیل

بی منت باهات دوستند

احترام و ادبشون همیشه پابرجاست

میشه تا آخر دنیا بهشون اعتماد کرد

هر کاری براشون بکنی محاله یه روز برگردی بگی دستم نمک نداشت

بیخود نیست که عاشقشونم... همشون

جای بهار نازنینم و سپیده ی گلم از بچه های قدیمی خیلی خالی

| ۱۳٩٠/۸/٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | آزی نظرات () |

چهارشنبه ی هفته ی گذشته مسعود از بچه های همین کلاس, اعتراض کرد که شما راجع به ما تو وبلاگ چیزی ننوشتی... قول دادم که چشم مینویسم.

دیروز دیدم اعتراض کتبی هم نوشته با این مضمون که:

i am so sad
when you don't write about us it means you don't like us!
i will aware cyrus that you don't like us as your students

نویسنده: Masoud=Cyrus's son

این پسر عااااااشق زرتشت و کوروشه, دیشب بهش گفتم:

بعد صد و بیست سال که بری اون دنیا.. اولین کسی که بیاد به خوش آمدگوییت حتما حتما کوروشه...

چند روز پیش هم به مناسبت عروسی خواهرش شیرینی خوشمزه ای آورده بود سر کلاس... مرسی مسعود جان... در کل نوجوون فهمیده و سخت کوشیه

مسعود, علی, رضا, حسین و فرهاد توی یه دوره ی سنی هستند... همشون دوره ی نوجوانی رو میگذرونند.

 

در مورد مسعود که گفتم فقط این که به افتخارش میخوام یکی از گفته های کوروش کبیر رو بگذارم براتون:

شاد کردن دلی به یک عمل

بهتر از هزاران سر است

که به نیایش خم شده باشد

UI5

علی بسیار جدی, درسخون و زیرکه.... حرفها و کارهاش رو دوست دارم... اونقدر جدی شوخی میکنه و اونقدر زیبا این دو حالت متضاد رو در هم ادغام  میکنه که محاله نخندی...

رضا پسر باهوش و منطقی ایه.... کلا از سن و سالش بیشتر میفهمه

حسین که مرد مخالف کلاس منه... هر وقت موضوعی میدم بهشون برای حرف زدن اگر حسین نباشه نظر مخالفی هم نیست و بحث و گفتگو خیلی طولانی و جنجالی نمیشه... بهترین دوستش باباشه.... به عشق و پول هم خیلی اعتقاد داره

فرهاد... وقتی حرف میزنه لهجش من رو یاد لهجه ی کشورهایی مثل هندوستان میندازه... کلمات رو زیبا ادا میکنه....

مرتضی, امیر حسین و جمال هم در یک محدوده ی سنی هستند... دوران نوجوانی رو گذروندند و تجربه لازم رو کسب کردند.... باهاشون احساس راحتی میکنم.... پسرهای خوب و منطقی و باشعوری هستند...

و اما کوچکترین عضو کلاسم... منصور.... هنوز به دبیرستان نرسیده... دوست داشتنی... آروم... و متین... خیلی خیلی دوسش دارم...

UI5

 

 

| ۱۳٩٠/٧/۱٩ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | آزی نظرات () |

امروز دوشنبه 4 مهر ماه 1390 هستش, از دیروز رسما مدارس باز شده... به هر حال برای من که فرق چندانی نکرده.... اداره که همیشگیه و آموزشگاه هم همینطور.... این ترم دانشگاه روزهای سه شنبه و پنجشنبه درسهای گفت و شنود مترجمی زبان و ادبیات زبان انگلیسی رو به امید خدا باید تدریس کنم. کلاس های شنا, یوگا, عکاسی,  کلا روزهام پر و پیمون شده انگار.... شکر خدای خوب و خوشگلم

امروز صبح کنار درب ورودی اداره جمعیت زیادی جمع شده بودند, یه تحصن نمادین به دلیل تعویض نابهنگام .......... با خودم دو تا فکر کردم... اول اینکه اینجور بی سر و صدا, نه بازتابی نه پوشش خبری ای نه سر و صدایی... کی میخواد از خواسته ی شما باخبر بشه آخه؟؟؟

دومیش که به نظرم درست تر اومد اینه که: کاش همیشه اینجوری کنار هم باشیم, توی خیلی از مسایل, بدون جنگ و مرافعه, با پشتیبانی هم و با یک دور هم جمع شدن ساکت و آروم میشه خیلی چیزها رو خواست و فهموند... چی بگم والله... هیچوقت دلم نخواسته وبم به سمت و سوی سیاسی کشیده بشه, حالا هم این کار رو نمیکنم....

برای این پست عکس کلاس I4  رو میگذارم و یه آهنگ بسیار زیبا از رضا صادقی خواننده ی سرزمینی که من درش بزرگ شدم و بالیدم.... آهنگی به نام صبحی دیگر

دوستان نازنین من موفق و شاد باشین

بچه ها از راست به چپ:

محسن: شیطنت خاصی داره, یه جورایی بهش میاد.... اطلاعاتش عالیه.... حرف زدنش هم که محشر.... در کل ازش راضیم...

محمد امین: عین محسن.... با یه تفاوت کوچولو که خیلی خیلی زود داره بابا میشه.... انشالله تولد ایلیا کوچولو مبارک باشه.... پست تولدشو میزارم حتما به وقتش

یه وقتایی با یه سری موضوعات که میدم به زبان انگلیسی صحبت کنند, این دو تا رو تخلیه ی اطلاعاتی میکنم, نیشخند گفتم که اطلاعاتشون عالیه.....

میلاد: تنها کسیه سر کلاس که خیلی دوست دارم سر به سرش بزارم... جنبه اش خوبه.... مودب و درسخون ..... البته یه کم باید بیشتر تلاش کنه, خیلی فعالیت نمیکنه سر کلاس ولی امان از مقاله هایی که مینویسه...... خیلی خوبن

خشایار: آقای مو, هر چی بهش گفتم این موها رو کوتاه کن اصلا انگار نه انگار... یا یه نذری چیزی داره یا میخواد اسمش ثبت شه توی رکورد دارا.. که در اینصورت خدا به داد برسه.... طول بزرگترین موی دنیا به بیست متر میرسه.... درسخون و مودب.... لهجه ی قشنگی داره.... راضیم ازش

رامین: یه پسر جدی, باهوش و مودب... نسبت به سن و سالش خیلی خیلی بیشتر میفهمه.... از این جور پسرا واقعا خوشم میاد.... آدم میتونه باهاشون راحت حرف بزنه بدون فکر کردن به سن و سالش و اینکه ممکنه حرفت رو درک نکنه و یا براش سنگین باش....

جنتلمن: بله درسته, ایشون آقای جنتلمن هستند.... خودش دوست داره اینجوری صداش کنیم.... اسمش محمد امینه.... یه پسر دوست داشتنی و بامزه..... کوچکترین عضو کلاسم

جالبی این عکس میدونید چیه؟؟ ناخواسته به ترتیب سن نشستند....

صبحی دیگر:

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://azinaz.persiangig.com/audio/Reza%20Sadeghi%20-%20Sobhi%20Digar%20(128).mp3

 

| ۱۳٩٠/٧/٤ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | آزی نظرات () |

ترم جدید باز شروع شد.

این بار فقط یکی از کلاسهام عوض شد.

کلاس I3  رو ازم گرفتند و کلاس قبلیم یعنی PI4  رو جایگزینش کردند.

خیلی هم بد نیست, از این نظر میگم بد نیست چون کلاس قبلیم که دوباره به خودم تحویل داده شدند کمی پر سر و صدا و شیطون بودند.

اما I3 بچه های خوب و متعادل و فهمیده ای داشت. دلم براشون خیلی تنگ شده, کاش میشد دوباره باهاشون کلاس داشته باشم.

از این تغییر تحولات این شکلی خیلی زیاده اینجا‘ خوبیش اینه که همیشه در حال سورپرایز شدنی اینجا.

کلاسChatting  هم که ترم پیش با موفقیت تمام شد این ترم وارد UI4  میشند یعنی فقط سه ترم دارند تا اتمام کامل دوره ی زبان. این کلاس که فوق العاده است. واقعا دوست داشتنی هستند.

یک کلاس پانزده نفره با خصوصیات و اخلاقی متفاوت از هم. اما بسیار دوست داشتنی و مهربان.

مرسی دوستان نازنینم که این همه بهم لطف دارین و بهم سر میزنین. همتون رو خیلی دوست دارم. پیشاپیش عیدتون هم مبارک و تمام عباداتتون قبول درگاه حق.

 

 

 

| ۱۳٩٠/٦/٢ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | آزی نظرات () |

ترم جدید آموزشگاه هم شروع شده, ترمی که دیگه شامل کلاسها و شاگردهای قبلی نیست. این ترم کلاسهام عوض شدند, البته کماکان فقط روزهای زوج به آموزشگاه تهران میرم. این ترم هم مثل ترمهای گذشته دو تا کلاس دارم. 6 تا 7:30 و 7:30 تا 9 شب.

کلاس اول:

I3, یعنی ترم 11 بزرگسالان, بچه های خوب و فعالی داره. به بهترین کلاس در آموزشگاه معروفه. هم از لحاظ اخلاق و هم از لحاظ درسی.

کلاس دوم:

PI3 یعنی ترم 15 بزرگسالان. البته این کلاس فعلا در همین مرحله متوقف شده و داریم با هم دیگه فقط مکالمه کار می کنیم. بچه های خوب و مثبتی هستند. کلاسشون کلا شاد و پرانرژیه.

عکسهایی که براتون میزارم از دوتا کلاس قبلیم هستند. دلم براشون تنگ میشه. امیدوارم همیشه موفق باشند.

 

 

| ۱۳٩٠/٥/۳ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | آزی نظرات () |

اگر بتوانی بخندی، آموخته ای که چگونه نیایش کن
هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد، هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می یابی!


بگذار خنده ات خنده ای از ته دل باشد. چنین خنده ای پدیده ای نادر است
کسی می تواند بخندد، که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.
کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!
شادی اگر تقسیم شود، دو برابر می شود!
همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!
یادت باشه! انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند!


کمی موسیقی گوش کن، برقص، بخند(حتی به زور)، آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!
فراموش نکن! همین لحظه را، اگر گریه کنی یا بخندی! بالاخره می گذرد، امتحان کن!
جای تأسف است که ما برای شاد بودن بهانه ای می خواهیم، ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانه ای نداریم!
شاید این جبر زمانه است ولی بدان که بهشت یعنی، شادی، خنده، سرور و شعف!
با شادی خدا را و ضیافت زندگی را تجلیل می کنیم
سرور و شادی، خدای درون فرد است که از اعماق او برخاسته و متجلی می شود


شادی، یکی از راه های تقرب به درگاه خداوند است
ضرر نمی کنی اگر از هم اکنون لبخند زدن را تجربه کنی
مطمئن باش همیشه یکی هست که عاشق لبخند تو باشه
شاد باشید و لبخندتان جاویدان

و این هم لبخند زیباااااااااای فرشته ی کوچولو و دوست داشتنی من

یکی از صدها کودک من

عزیز دلم:

خدا از معنی قبله تا لبخندت واسم پل زد

روزی هزار دفعه باید به لبخندای تو زل زد

| ۱۳٩٠/٤/۱٤ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | آزی نظرات () |

دیروز تصمیم گرفتم تنبلی رو بزارم کنارنیشخند و حتما برم به سمت مرکز شهر تا چند تا کار عقب مونده ای رو که داشتم انجام بدم. در حال قدم زدن و رفتن به مقصدم بودم که, از دور صحنه ای توجهم رو جلب کرد. قدمهام رو تندتر و شوقم رو زیاد. دنیا و مامانش رو دیدم که داشتند از ماشین پیاده می شدند. بهشون که رسیدم, قدمهام رو یواش کردم و فوری چشمهای دنیا رو گرفتم, مامانش گفت: اگر گفتی کیه؟؟ دنیا دست من رو از روی چشماش برداشت یه مدتی وراندازش کرد و  داد زد واااااااااااایییییییییی خانم ........... بعد فوری برگشت و بغلم کرد. نمیدونم بچم کف خونی بلد بودنیشخند یا من زیادی آشنا میام‘ هر شکلی و به هر جهتی. به هر حال یه ده دقیقه ای بغلش کردم و بوسیدمش. اشکام دراومده بود. میدونستم قرار بود اتفاق خوبی برام بیفته, دنیا رو که یادتونه؟؟؟ از بچه های آموزشگاه فرهنگ, اینقدر محکم بغلم کرد که تا یک ساعت کمرم درد میکرد. ماشالله با این سنش فکر کنم دو برابر من وزن داره. بچم هنوز پنجم دبستانه. قلب

دنیا

ازشون که خداحافظی کردم. با خودم گفتم: خوب من که تا اینجا اومدم, فقط دو قدم تا اموزشگاه فرهنگ مونده, برم و بچه ها رو ببینم. دم زیتون ( یه مرکز تجاریه) زنگ زدم به سمیه (منشی آموزشگاه). پست فوت پدرش رو یادتونه؟؟؟ خانمی گوشی رو برداشت. گفتم سلام سمیه. آخه هیچکس نیست بگه: دختر خوب, مگه زنگ زدی خونه مردم. اینجا آموزشگاهه.نیشخند اون خانم سمیه نبود, منشی جدید بودش. البته سمیه هم بود. پرسیدم: اوضاع امن و امانه که من بیام آموزشگاه. گفت بیا که محمد و فاطمه هم هستند. دوقولوهام, یادتونه؟؟؟

میدونستم باید باشن آخه از صبحش, محمد بیشتر ازده بار زنگ زده بود و به خاطر امتحان تعیین سطحش سوال پرسیده بود و درد دل کرده بود. رفتم داخل, از پله ها که می رفتم بالا دلم یه جوری شد. پر شدم از یاد اون روزها. از بودن هامون. از آموزشگاه, از دو تا کلاسم که عاشقانه دوستشون داشتم و اونجور ناتمام گذاشتنش. دلم بدجور گرفت. بنگرانگذریم....

وارد آموزشگاه که شدم اول سمیه رو دیدم, فوری بغلش کردم. محمد و فاطمه هم بودند. فاطمه رو ده دقیقه ای بغلش کردم ولی فقط با محمد دست دادم. میدونستم پسره و غرور داره خجالت هر چند هنوز کوچیکه. زینب رو هم دیدم, زینب جلالزاده از بچه های Summit ترم آخر بودند که کلاسشون رو کنسل کردند. نسیبه هم بود, سر کلاس بود. رفتم و با شیطنت در کلاسش رو زدم و وقتی اومد بیرون کلی سورپرایز شد. چند تا از بچه هام ( از کلاس بزرگسالان) دارند آموزشگاه تدریس می کنند. زینب و نسیبه و آمنه. آمنه روزهای زوج میاد که نتونستم ببینمش. گه گاهی میاد و به وبم سر میزنه. مشتری پر و پا قرص وبمون فعلا بهاره که رفته تهران. یه دختر خوب و دست داشتنی و بامحبت.قلب

به هر حال روز فوق العاده ای بود, کلی سورپرایز شدم. موقع خداحافظی نتونستم طاقت بیارم و محمد رو بوسیدم. گفتم: عزیزم میدونم داری بزرگ میشی و من باید بوسه های قدیمی رو مرور کنم اما ایندفعه رو ببخش. من نمیتونم نبوسمت و برم. محمد و فاطمه چهارم دبستانند. جلوی چشم خودم بزرگ شدند.  دیروز خیلیییییییییییییییییییی بهم خوش گذشت. عالی بود. ممنونم خدای خوب و خوشگلم.بغل

| ۱۳٩٠/۳/٢۳ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | آزی نظرات () |

Design By : shotSkin.com