لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

بله بله بله دو سال پیش در چنین روزی کوچولوی نازنین دوست داشتنی من متولد شد

الهی فداش شم, کوچولوم بزرگ شده. دو سالش شده

تولدت مبارک مامانی

الهی بزرگتر شی و شاهد بزرگ شدنت باشم

دوست دارم عزیز دلممممممممممممممممم

تولد تولد تولدت مبارک

 و خبر مهم اینکه به زودی سفرنامه ی اصفهان در این پست یا پستی جداگانه به معرض عموم گذاشته خواهد شد. سفری که ٢١ اردیبهشت شروع و ٢٧ اردیبهشت به پایان رسید

 

قبل از سفر:

داریم میریم اصفهان
ولی چه رفتنی..........................
نامه نگاری کردیم با هتل اداره
اکی داده میگه فردا بهم زنگ بزن
فرداش زنگ زدیم
میگه راستش هتل در دست تعمیره
فقط به افرادی که نامه های ماموریت اداری داشته باشند
اتاق میدیم
هر چی فکر کردیم نفهمیدیم چطور یه 24 ساعت طول کشید که اینا یادشون بیاد باید تعمیر کنند هتل رو
صحبت کردیم و از اونجایی هم که اداره ی ما هوای کارمنداش رو خیلی داره
گفتند براتون نامه ی ماموریت میزنیم
زنگ زدیم میگیم با ماموریت داریم میایم
بعد یه مکث کوتاه میگه: هیئت بازدیدی ریاست جمهوری دارند میان متاسفانه ماموریتی و غیر ماموریتی نداره. اتاق نداریم
آخه یکی نیست بگه هیئت ماموریتی یه ایل که نیستند که, بعد چطور شد هتل تعمیر شد؟؟؟؟
خوب این از این
گفتیم هتل ارتش رو میگیریم (خبررررررداررررررررر)
زنگ زدیم آقاهه گوشیو برداشته میگه یه 5 دقیقه دیگه تماس بگیرین
یه ربع بعدش زنگ زدیم (10 دقیقه هم بهشون وقت اضافه دادیم)
ناقلا دیگه گوشی رو بر نمیداره
بعدش خاموش کرد
بعدش در دسترس نبود
رفتیم کلک زدیم با یه شماره دیگه تا گفتیم الو صدا رو شناخت قطع کرد.
عجببببببببببببب؟؟
اینا چند تا نشونشه, بقیشو نه وقت میشه نه مناسبه که بگم
بلاخره وقتی داری یه جایی کار میکنی باید از مزایاشم استفاده کنی
البته ما که کم نمیاریم که, ما سه تا, معروفیم به سه تفنگدار.
در عجبم از این همه مهمان نوازی
حالا ما, فقط دلم میخواد بیاین و ببینین. من جنوبی نیستم اما بزرگ شده ی اینجام و با خصلت اینجا بزرگ شدم.
شنیده بودم یه چیزایی, ولی حالا که به چشم دیدم باورم شد.

چهارشنبه 21/ 2/ 90

داریم میریم راه آهن, بدون اینکه بدونیم کجا میخوایم ساکن بشیم

توی کوپه با یه زن و شوهر آشنا میشیم, آمدن برای تفریح. خیلی زود جور میشیم و سر صحبت باز میشه.

سر صحبت که باز میشه منجر میشه به اینکه از ما دعوت کنند بریم منزل مادر, مادربزرگ خانواده که همه بهشون میگن مادر.

ما هم قبول می کنیم. خیلی جالبه, حرفها, خنده ها, شوخیها, انگار که خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم.

پنجشنبه 22/2/90

ساعت 1:30 ظهر میرسیم, سه نفر آمدن ایستگاه دنبالمون. شیما و شمیم کوچولو دخترای همین آقا و خانم و مسعود بردارزاده ی آقا.

میریم سوار ماشین مسعود میشیم و دنبال ماشین عموش که راهی رو مشخص کرده تا ما بیشتر جاهای اصفهان رو از داخل ماشین ببینیم. روز خوبیه, خونه ی مادر. بریونی و کباب می خوریم برای ناهار. استراحت میکنیم, و عصر میریم بیرون, نقش جهان, عالی قاپو, بازار قیصریه, پارک, مسجد امام که راهمون ندادن و رو دلمون موندش, مسجد حکیم و بعد کل نوه های کوچول موچولوی مادر رو می بریم پیتزا فروشی و شب رو کنار زاینده رود که دیگه آبی نداره و پل خواجو سر می کنیم.

 

جمعه 23/2/90

پیاده میریم موزه ی جانور شناسی و بعد با مسعود میریم باغ پرندگان و منار جنبان و روبروی رستوران سنتی زیبای منارجنبان ناهار میخوریم. بر میگردیم منزل مادر, خانواده ی عالی ای هستن صبح به صبح پسرا قبل از کار به مادر سر میزنن و ظهر هم قبل از رفتن به خونه هاشون. حرف زدن و احترامشون به هم مثال زدنیه.

عصر که میشه میریم, باغ گلها و کلیسا که تعطیل بودش, و بعد کوه صفه و بعدش بستنی فروشی وحید دوست آقا مسعود بستنی می خوریم. چه بستنی خوشمزه ای واقعا. شب میایم خونه, تصمیم میگیریم که دیگه بیشتر از این مزاحم این خانواده ی دوست داشتنی نشیم. مشورت میکنیم چهار تایی که فردا صبح بریم و هتل بگیریم. با خانواده هم در جریان میزاریم, مخالفت میکنند اما ما تصمیم خودمونا گرفتیم دیگه. لجبازم هستیم بدجور.

شنبه 24/2/90

میریم هتل ملل, چه هتل قشنگیه. ظهر دوست بابای فاطمه با خانمش و پسر نازشون میان دنبالمون بریم ناهار هتل آسمان. چه غذای خوشمزه ای. توی رستورانی که همش داره میچرخه. تازه تمام بازیکنای سپاهان هم بودند.

عصر که میشه باز مسعود میاد دنبالمون, میریم کلیسای وانک, خیلی قشنگه. من و زینب دو تا از دوستامونم میبینیم. زینب عطیه دوست دانشگاهیش و من سمیه دوست اینترنتیم. خیلی سمیه دوست داشتنیه و مهربون. خیلیم فعال و پر جنب و جوشه. بعد میریم یه ذره خرید برای فردا که میخوایم بریم ابیانه. وسایل رو میخریم و میریم هتل.

یکشنبه 25/2/90

حرکت میکنیم به سمت ابیانه, مسعود باز هم لطف میکنه و مارو میبره. اول میریم قمصر, گلاب گیری رو میبینم. بعد کاشان و حمام و باغ فین و داخل پارک جوجه کباب درست می کنیم. نم نم باران هم هدیه ی خدای مهربانه به ما. بعد ناهار حرکت به سمت ابیانه. وااااااااااایییییی که چقدر این روستا زیباست. چقدر میگیم و میخندیم. چقدر آرامش داریم. خدایا شکرت. موقع برگشت ماشین میفته توی یه گودال, سرش میره بالا. فرزانه جلو وای میسه راهنمایی, زینب از پشت با اون جثه ی کوچولوش هل میده, الهی, من نشستم رو کاپوت که مثلا تعادل ایجاد شه. فاطمه همچنان نشسته رو صندلی عقب و میخنده و مسعود هم داره رانندگی میکنه. چقدر میخندیم,

بر میگردیم. ولی خاطرش همشه باهامون میمونه. شب میریم جشن قهرمانی سپاهان تو خیابون. چه جمعیتی و چه قدر شادند.

دوشنبه 26/2/90

صبح میریم یه کم خرید, سوغاتی و از اینجور حرفا, با هتل تسویه میکنیم و بعدش برای تشکر میریم خونه ی مادر. یه کادو براش میخریم. خیلی خوشگله به پاس زحماتشون. همه ی پسرا رو هم می بینیم و خداحافظی میکنیم. بعد میریم ناهار, و چرخی توی شهر برای آخرین بار میزنیم و من یکی دیگه از دوستای اینترنتیم را میبینم, خانم مهدوی. چقدر با محبت و دوست داشتنی هستند ایشون. و میریم راه آهن, باز هم زحمت تمام این رفت و آمدها با آقا مسعوده. سفر فوق العاده ایه.

سه شنبه 27/2/90

ساعت 10:30 صبح میرسیم. راننده ی اداره میاد دنبالمون. از هم خداحافظی میکنیم. دلم براشون تنگ میشه. هر چند میدونم فردا که برم اداره میبینمشون. خیلی خیلی دوسشون دارم. نظرمون خیلی عوض شد, اول سفر اینجوری و آخرش اینجوری. چقدر خدا بزرگه واقعا. دوست دارم خدای خوب خوشگلم.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٢۸ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ