لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یکی بود یکی نبود

یه جمعه ی قشنگ

یه شب زیبا

من و شاگردای قدیم و جدیدم  رفتیم با هم بیرون

چقدر دلم برای قدیمیا تنگ شده بود

و چقدر بیرون رفتن با جدیدیا لذت بخش بود

این  هم عکس هایی از اون شب زیبا

صدرا رو یادتونه‘ یه پست یکسال و  نیم قبل گذاشتم به مناسبت تولدش‘ پسر شاگردم مریم.

بچه های من که از کلاس  سوم یا چهارم دبستان کلاسهام باهاشون شروع شد... حالا شدند یه پا مرد....

دانشجو شدند.... قراره مهندس و دکتر بشند... این یعنی افتخار برای من

میکسی از بچه های قدیم و جدید

اینم عکسی از دو تا از بچه های جدید... همشون خوب و دوست داشتنی هستند... کلا انگار من همیشه معلم خوش شانسی هستم...

و در نهایت... نمایی از بازی والیبال بچه ها...

 اغراق نکردم اگر بگم که بهترین دوستان من شاگردهامند... به چند دلیل

بی منت باهات دوستند

احترام و ادبشون همیشه پابرجاست

میشه تا آخر دنیا بهشون اعتماد کرد

هر کاری براشون بکنی محاله یه روز برگردی بگی دستم نمک نداشت

بیخود نیست که عاشقشونم... همشون

جای بهار نازنینم و سپیده ی گلم از بچه های قدیمی خیلی خالی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٤ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ