لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امروز ی اتفاق خیلی جالب افتاده برامون. من و همکارای محترم توی اتاق نشسته بودیم... اول صبح... رییسمون که اومد داخل با صدای بلند سلام کرد... ما هممون ... سه خانم و ی آقا خیلی آروم و بی رمق جوابشون رو دادیم... یهو دیدیم که آقای رییس طی یک عملیات انتحاری دستور ب بلند شدن هممون از سر جاهامون دادند.... توی راهرو ب اون یکی اتاق هم سری زدیم و یکی دیگه از همکارای خانم رو هم ایشون امتحان کردند و دیدند که بله ایشون هم به قول خودشون دچار خواب زدگی هستند... خلاصه توی حیاط اداره سوار بر ماشین ما رو از اداره بیرون بردند و به سمت مقصدی نامعلوم حرکت کردند.... در طول مسیر ازمون پرسیدند که صبحانه چی میخوریم.... همه متفق بودیم که توی یکی از مغازه های نان سنتی ب نام کولوکو نان سنتی بخوریم.... و این اتفاق هم افتاد.... خلاصه صبح جالبی شد....

 

البته همه ی همکارای دفتر ما اینهایی نبودند که گفته شده.... این تعداد معمولا جز تعداد سحر خیز هستند که امروز قسمتشون این حرکت جالب رییسمون بود... اما ناگفته نماند که کلا رییس ما انسان جالب و خوبیه.... باید قدرش رو دونست البته.... یکی دیگه از خانمها باهامون در این صبح زیبا نبود و اون یکی همکار خانم که من در چند پست قبل ازش گلایه داشتم هم که ب دلیل رفتارهای نادرست خودشون از دفتر ما متقل شدند به یک دفتر دیگه.... امید که یاد بگیرند از موقعیتها و اعتماد دیگران سو استفاده نکنند تا بتونند سربلند کار کنند.... بگذریم بقیه همکاران هم آقا هستند یعنی 5 نفر دیگه.... میگین چ خبره؟؟؟ یه دفتر و این همه کارمند؟؟؟ منم موافقم.....

 رییس ما انسان خوبیه... البته لازم ب ذکره که دفتر ما در این اداره جز دفاتری ب حساب میاد که زود ب زود رییسش عوض میشه یعنی قانونا باید اینطور باشه..... ایشون دومین رییس من هستند....خوب داشتم میگفتم که رییس ما انسان خوبیه اما زیادی به کارمندای متخلف و از زیر کار دررو بها میده... وقت میده اونم خیلییییییییییییی تا خودشون رو اصلاح کنند اما کاش کمی قدر فرصتهاشونو میدونستند.... چون راحت میتونستند به موقعیت مستحکم تر و مثبت تری برسند اگر قدر میدونستند و به خودشون کمک میکردند...

اما علت بی حالی من اول صبح.... من دیروز روز پرکاری داشتم البته این روزها کلا پرکارم..... پست اصلی خودم در اداره به عنوان مترجم.... کارهای دفتر به عنوان مسئول دفتر.... کلاسهای آموزشگاه... دیشب هم ب خاطر سفر .... به خارج از کشور باید ضرب الاجلی فیلمی رو در مورد قابلیتهای سرمایه گذاری استان به انگلیسی ترجمه می کردم تا سه صبح طول کشید.. هر چند کار هول هولکی شد و ب دلم ننشست... اینم از معایب سیستم دقیقه نودی تو این کشور... ک همه یادشون میاد ای وای که این کارم بشه بد نیستا... اما کی؟؟؟

دیشب ی چیزی رو با تمام وجودم لمس کردم... همدلی... مهربونی.... یکدلی ..... کسی پا ب پای من بیدار بود .... کسی لحظه ب لحظه با من حضور داشت..... و چقدر قشنگه صبح ک میشه... اولین چیزی ک باعث میشه سر ب گوشیت بزنی... آوای اس ام همون یار همدل و یکدل و مهربون باشه.....

عزیترینم ممنونم..... تو نعمت خدایی.... خدای مهربون من حس زیباییها رو در من بیشتر کن و ب عزیزترینم سلامتی و موفقیت عطا کن



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۳ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ