لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

دو هفته پیش سفری داشتم به تهران‘ یک ماموریت کاری.....

دوست دارم شما عزیزانم رو هم شریک این سفرنامه عجیب و شاید تلخ کنم...

نه به این دلیل که شریک تلخیهای سفرم باشید....

بلکه به این خاطر که معنای جمله ی بالا در نظرمون ملموستر و پررنگتر بشه......

 

گاهی اوقات سفر مفهومی زیبا و دلنشین است. آنچنان پر معنا که لحظه به لحظه سفرت را چون جعبه ی گنجینه های قدیمی در آغوش ذهنت نگاه می داری و به رودخانه ی آرام اما در جریان فراموشی نمی سپاری.

اما آیا می شود سفرهای ناخوشایند را نیز برای همیشه به ذهن سپرد؟؟؟ شاید

هر سفر نقطه ی آغازی دارد و طبیعتا پایان

سفر من از تقاضای آقای رییس مبنی بر کمک در امر ترجمه دفتری دیگر در این اداره شروع شد. قبول کردم اول به پاس احترام به این انسان که اصول کاری زیادی آموختم و خواهم آموخت از ایشان و سپس به دلیل علاقه وافر به پستی که به خاطر آن با مشقات زیاد به سازمان راه یافتم و با مشقات زیاد خودم را در آن تا حدی به اثبات رساندم که آن حد باقیمانده همکاری بیشتر مقامات را می طلبد.

قبل از سفر:

تلاش برای کارهای اولیه شروع شده است. هر کس مشغول کاری است. هماهنگی

 تلفن

پشتوانه ی مالی

 در جریان دقیق هیچکدام از آنها و زحمات مربوط به آن نیستم. اما میدانم خودم چه کردم. ترجمه ترجمه و ترجمه

 آنچنان سخت نبود. اما لحظه به لحظه و بدون برنامه... به راستی چرا؟؟؟

جملات زیادی پیدا شده بود. می گفتند برای دفترچه ای که قرار است تهیه شود تمام آنها لازم است. ترجمه انگلیسی آن ها با من بود.

گاهی اوقات تا شب و به خاطر دو یا چند جمله که قرار بود تا یک ساعت دیگر به دستم برسد می نشستم و خبری نبود.

 گاهی اوقات در روز تعطیل. یک تعطیلی زیبا و بزرگ مثل میلاد امام غایب باید لحظه به لحظه جملات اس ام اس شده را با اس ام اس ترجمه می کردم و می فرستادم. باید صبور بود چون کار کاری بود که با تمام وجود به آن عشق می ورزم.

کار گاهی با اضطراب همراه است.گاهی با لبخند. گاهی با خاطره و گاهی با غم اما ای کاش هرگز با تحقیر همراه نباشد!!!!! مثلا اینکه تو را هر چقدر هم در کارت کم تجربه بدانند و باشی با دختر بچه ی 17 یا 18 ساله مقایسه کنند.

جملات و کلمات تو را برای تایید به او بسپارند چون خواهرزاده ی خانم رییس است و همه چیز در اختیار اوست. و حتی خانم رییس هم با او مشورت می کند و از او خط می گیرد. او لایق رفتن به بیت رهبری است. اوست که گرسنگی و تشنگی اش اهمیت دارد. اوست که اگر قرار است چند نفر از ماشین پیاده شوند و در آفتاب منتظر بمانند نباید جز آنها باشد و هزاران امر دیگر که او در راس است و دیگران ارزش و اعتبار ندارند و به عنوان یک انسان حق استفاده از این مزایا را ندارند.

اگر گرسنه باشند. خسته باشند. بیمار باشند. مهم نیست و کار کردنشان به چشم نمی آید. وقتی نیستند به دلایل کاملا واضح " خدا لعنتشان کند" این عین جمله ی خانم رییس است که هرگز روی هیچ کدام از حرف هایش نمی ایستد و هرگز یادش نمی آید حرف بدی به کسی گفته باشد و درست در مقابل کسانی که خود به گوش خود حرفهایش را شنیده اند همه چیز را کتمان می کند.

و چه شگفت انگیز که گاهی حتی به خدا و پیغمبر هم با روی گشاده و بدون هیچگونه حسی به نام " عذاب وجدان" قسم یاد می کند.

 

 

TO BE CONTINUED....... ادامه دارد

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٧ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ