لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بلاخره آخرین پست مربوط به سفر تهران از راه رسید‘ قابل توجه می گل عزیزم که من رو کشت. منم بهش گفتم تا یه کامنت نذاری برام از سفرنامه خبری نیست که نیست‘ امروز دیدم یه کامنت برام گذاشته.

می گل عزیزم‘ تقدیم به شما.

.....می رویم هتل برای استراحت. ناهار را آنجا میخوریم. اتاقمان هم عوض می شود. بزرگتر است و مناسبتر

زنگ میزنیم به آقای رییس. میگویند هنوز سرگرم کار هستند خارج از نمایشگاه البته

می گویند خواهرزاده خانم رییس حال و روزش خوب نیست. می آید هتل. اوضاع روحی و جسمی اش را دریابید. گوش میکنیم و مراقبش هستیم.

خیلی ها در این سفر از جیب پول خرج کردند. خیلی ها. باز هم سوالی در ذهنم می چرخد. که چرا وقتی پولی به حساب خانم رییس ریخته شده است دیگران باید هزینه کنند آن هم در شهر غریب؟؟؟ بعد هم حرف بشنوند که کسی همکاری نمی کند. که جلوی تمام مسئولان نمایشگاه یعنی آدم های غریبه همین خانم رییس بگوید این همه که میبینید فقط سیاهی لشکرند. من دست تنهام. من، من، من

خدایا چقدر بیکار بودیم ما!!!!!!!!!!!!!!  پس چرا این همه اصرار بود برای بردنمان؟؟!!!

اینجا دلم برای خیلی ها می سوزد انگار. برای کارمندان اصلی دفتر مذکور که چقدر بارها گفته بودند از سجایای خانم رییس و من می گفتم با خودم که خوب استرس دارد، پست دارد، حق دارد نگران باشد و متوقع از کارمندان. اما حالا به چشم میبینم توهین و تحقیر و اشک جاری شدن ها.

دلم میسوزد که بودن آن ها در کنار خانم رییس مثل من و چند تن دیگر به این چند روزه ی نمایشگاه ختم نمیشود

دلم میسوزد برای بانوی با تجربه ای که گریه میکند تا هتل. اشک میریزد

میخواهد از خانم رییس که بیاید و صحبت کند اما نمیدانم چرا خانم رییس آن شب تا پنج صبح پایین در لابی مینشیند و حتی یکی دیگر از مدعوین خودش را هم نادیده میگیرد و این بانو تا 5 صبح به گفته ی خودش بیرون هتل در خیابان به گریه میگذراند

به یاد همه این ها که می افتم قلبم به درد می آید. جوش می آورم انگار. حرف دل میزنم و متهم میشوم از جانب خانم رییس به بی ادبی. شاید هم بی ادب هستم. نمی دانم!!!!!!!!!!!!!1

روز دوم را همگی تا شب میمانیم و برای شام به هتل بر میگردیم

سه شنبه است

روز سوم حضور ما و روز شروع رسمی اجلاس و نمایشگاه. خانم رییس دستور داده اند برای صبح من به عنوان مترجم انگلیسی در نمایشگاه باشم و عصر به عهده ی مترجم عربی. از خودم میپرسم که آیا میشود اطمینان کرد به حرف کسی که همیشه در حال کتمان حرفهای خودش است ؟؟؟

ظهر که بر میگردم جوابم تعبیر میشود. خانم رییس زنگ زده اند به آقای رییس که من بدون اجازه رفته ام!!!!!

ظهر به نمایشگاه نمیرویم چون خانم رییس اجازه داده است. خیالم آسوده است اما باز هم حرف هست پشت سرمان!!!!!!!!!1

چهارشنبه است و روز آخر نمایشگاه. خبر رسیده است که خانم رییس گفته اند که ایشان هماهنگ کرده اند که ما را ببرند برج میلاد. تعجب میکنیم و البته قدردان که ایشان به فکر ما بوده اند

اما وقتی میرسیم آنجا تازه میفهمیم چه خبر است واقعا!!!!!!!!! هماهنگی کلا مربوط به خود نمایشگاه بوده که همه ایرانیان بروند برج میلاد و مهمانان خارجی به بیت رهبری

نمیدانیم ولی کجای خانم رییس و خواهرزاده اشان خارجی است که فقط خود را لایق دیدار رهبری دانسته اند؟؟ اول صبح همان خانم باتجربه را هم با خود میبرند و باز با چشمان گریان بر میگردند و دل شکسته که خانم رییس و خواهرزاده ی کم سن و سال و بیتجربه اشان که خانم رییس ایشان را بیشتر از همه ما قبول دارند طی عملیاتی ایشان را فرستاده اند دنبال کاغذ و خودکار و خود تحت نام کردهای عراق وارد اتاق شده اند و ایشان را رها کرده اند!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی زجر دارد اشک کسی را ببینی که تو را یاد مادرت می اندازد. توهین و تحقیر شخصیت انسانهارا نظاره کردن و دم نزدن

و امان از شب آخر که لپ تاپ گم شد و خانم رییس علنا تهمت دزدی زدند به همه جز به خود و خواهرزاده ی محترم و برخی اقوامشان که چند ساعتی آمدند غرفه و نشستند و رفتند

و تا لحظه ی آخر این جملات از ایشان به گوش رسید که کار کار این چند نفر است. برای خراب کردن من این کار را کرده اند. عادت دارند به گم کردن وسایل. دستشان با هم یکی است

توهین ها هر لحظه بیشتر می شود. زجرها بالا میگیرد. سرم درد می کند . آتش میگیرم انگار که حرف میزنم، به همین راحتی یعنی میشود به شرف و اعتبار و حرمت و حجب و حیای انسانها توهین کرد؟؟

چقدر درد زیاد است. خانم رییس می گوید به اینها نمیشود اعتماد کرد و اطمینان. معلوم نیست کجا میروند. با که میروند. چه رابطه هایی با هم دارند. چقدر آدم زجر میکشد، زجر میکشد که خانواده اعتماد همه جانبه دارند به فرزند و غریبه ای به خود اجازه میدهد اینگونه دختران جوان خانواده دار را بدنام و بی آبرو کند با حرف هایش!!!!!!!!!!!!

حالا باز هم سوال دارد ذهنم. چرا روز برگشت خانم رییسی که اعتماد ندارد به هیچکداممان بلیطش را کنسل میکند و میرود شهر دیگر و مارا تنها میگذارد و حتی به فکر نیست که نصفه شب به بندر میرسیم

راننده اش را خبر میکند که بیاید و خواهرزاده اش را ببرد !!!!!!!!!!!

میگذرد با همه ی خوبیه و بدیها. ولی چرا یادمان نمیرود هنوز. چرا همه ی حرف ها ختم میشود به خانم رییس؟؟؟ چرا اینقدر خسته ایم؟؟؟ چرا خستگی ها بر طرف نمیشود؟؟؟ جوابش را میدانم

چون روحمان زخم خورده. شخصیتمان خورد شده و هیچ کس نبوده و نیست که درد ما را بفهمد و بفهماند به خانم رییس که اشتباه کرده آن هم اشتباهی بزرگ!!!!!!!!!!!!!!!!

شنبه 12:20 نیمه شب24/4/91

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ