لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

فصل اول

خوب سال جدید هم شروع شده... ی سال دیگه... چقدر زود میگذره ها

همین الان، همین لحظه و همین ساعت رو به خاطر بیارین... به چشم بر هم زدنی میشه 10 سال دیگه..وای از این همه شتاب

دیشب داشتم به همین قضیه فکر میکردم... یاد خواهرزاده ام افتادم... پویای شیطون من (یادتون ک هست).. انگار همین دیروز بود.. 15 آبان 1385..ک ب دنیا اومد و دنیا رو پر کرد از شیطنتای ریز و درشتش

امسال اومده بودند اینجا.. خواهرم و شوهرش و دوتا خواهر زاده های گلم (یکتا و پویا)

وقتی رسیدند من اداره بودم... اومدم خونه و دیدم ببببببببببببببله نه تنها خانواده خواهر بلکه پدر و مادر مکرم هم بعد از شش ماه دوری از فرزندان نازنینشون نزول اجلال کردند و تشریف فرما شدند...چشمکبغل

شش مااااااااااااااااااااه،متفکرمتفکر کم نیستا... پاشی یه دختر مظلوم و بیگناه  از خود راضی مثل من رو با سه تا پسر شیطون سربه هوا خراب کارنیشخند زبان( داداشای نازنین رو عرض میکنیم) ول کنی با خانمت بری شهر و دیار و زادگااااااااااه که چی پدر من؟؟

خوبه اینجا ایرانه.. ااااااااایییییییییییییرااااااااننننننن.. ای به فدای خاکت... ولی اگه ایران نبود و هر ناکجا اباد دیگه ای بود حتما از طرف انجمن حمایت از حقوق فرزندان، پدر و مادر شریف من رو میبردن دادگاه محکومشون میکردن به کلی از اونا که نمیخوام اسمشو بیارماسترس

بگذریم... رسیدم خونه

پدر: سلااااااااام، به به... دخترم اقه بیمعرفت.. نباد یکی سراغ مگرفتی ازمااااااااا این چند وقت (یزدی بخوانید لطفا)ابرو

من:چشم تعجب(حرفی ندارم واقعا برا گفتن، والله)

با مادر روبوسی.. مادر: خوش گذشته؟؟خیال باطل
من:نگران (آخه چ خوشی ای داره، هر روز غذا بپزی.. خونه تمیز کنی... خرید کنی... پوووووووول خرج کنی...هاااا...)اصلا هیچکدوم از این کارارم داداشا نکردن... من اصلا نخوردم و نخوابیدما... اصلانیشخنددروغگو

 

با خواهر روبوسی... واااای که در اتاق باز شده عسل خاله سرک کشیده(یکتا) سلام خاله جون... همزمان با روز تولد من 25 اسفند شده دو سال و شش ماهش...

 

و بعد... دور شوید کور شوید.... زلزله ده ریشتری وارد میشود... پوووووویااااکلافهمنتظر

 

یادمه اوایل قبل دنیا اومدنش قرار بود اسمشو بزارن متین... به جادو و تاثیر اسم بر انسانها از اون روز ایمان اوردم ب خداابلهقهقهه

در گاراژ رو باز کردم و بچه ها رو بردم سوار ماشین کردم و اوردم داخل

جدای از صحنه کله مادر و خواهر و پدر برای تماشای نحوه ورود اینجانب به گاراژ ... خندهخنده داریم

یکتا: بابا اضا (بابا رضا) هم ماشین داره...البته لازم به ذکره که رضا که در اصل محمدرضا است ما آقا رضا صداش میکنیم به استثنای من که میگم رضا یه وقتایی هم دااااااااماااااد (همینجوری کشیده) راننده نیست که خلبانه... پرواز میکنه به جای رانندگی

پویا: خاله جون واقعا ماشین قشنگی داری.. خیلی از مال ما بهتره...واقعنا... خوب ماشینی خریدی..(ایشون 6 سالشونه ناقابل)

از اون روز تا وقتی برن مازندران.. هر وقت با باباشون میخواستن برن بیرون

یکتا: نههههههه با خاله جون.. البته منظورش با ماشین خاله جونه... یکی ندونه انگار من میخوام بزارمش رو کولم ک میگه با خاله جونمنتظر

TO BE CONTINUED



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱٧ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ