لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سلام

یه چند تا خبر جا افتاده دارم که باید بگم و برم

اول اینکه پس از رایزنی های بسیار بلاخره ما به دیدار آمنه شاگردم رفتیم..30 خرداد 92...از 6 تا 11 شب با هم بودیم....من و دخترای فرهنگ...شاگردای خوبی که نه تنها شاگرد هستن بلکه دوست و سنگ صبورای خوبی هم هستن...

 

دختر آمنه تقریبا نه ماهی داره..اسمش تسنیمه و من، زینب سبزه پور، سپیده هیتاوی و خواهرش یاسمینا (کلاس کوچولوها)، سپیده عزیزی، و نغمه به دیدنش رفتیم..کلی گفتیم، خندیدیم، شوخی کردیم و خلاصه عالی بود....رفتن و برگشتنمون هم حکایتی بود زیبا....از اینکه دونه دونه مثل یه راننده آژانس محترم رفتم دم خونشون دنبالشون، از اینکه چقدر گشتیم تا خونه زینب و یافتیم، از آدرس دهی دخترای من، از خنده هامون، از شوخیا، از شبی که لب دریا سپری شد و ساندویچ خوشمزه ای که خوردیم و هنوز هم هر وقت یادش می کنیم بچه ها برام عکس یه آدم میفرستن با لب و لوچه آب افتاده...از برگردوندن دخترا...از خونسردی بیش از اندازمون توی یه کوچه تنگ دو طرفه و قطااااااااااااار ماشین پشت سرم....از خنده ها....از خیلی چیزا....از محبتشون...از دوستیشون....از یکرنگیشون....دوستشون دارم و امیدوارم همیشه شاد باشن و موفق

دوم اینکه هفته ی بعدش اتفاقی برام افتاد که به شدت اندوهگینم کرد...منی که هرگز اجازه فروپاشیدن نمی دم به خودم از هم پاشیدم...احساس کردم تا سر حد مرگ بهم توهین شده...توهینی که هرگز اجازه نداده بودم تا به اکنون صورت بگیره و هر وقت احساسش کرده بودم فوری مقابله کردم و این بار....چطور ممکن بود اصلا؟؟؟؟ اونم از طرف کی؟؟؟ و چقدر من خوش شانسم که همون روز فهمیدم و اونم خیلی غیر منتظره...حتما برای شما هم اتفاق افتاده...که به چیزی شک دارین و راهی ندراین برای اثباتش و ناگهان از در غیب...آره کاملا از در غیب و از جایی که فکرشو نمیکنین درهای حقیقت به روتون باز میشه...این به نظر من یعنی اوج محبت خدا و محبت خدا بار دیگه شامل حالم شد و من فهمیدم...اما از هم پاشیدم و توی اون دوران هیچکس نتونست یاورم باشه حتی دوستام....فقط شاگردام..همین شاگردایی که ازشون اسم بردم...حرف زدن باهاشون متفاوت بود....و این موضوع جرقه ای شد برای باز کردن کلوب حرفای دخترونه با همین شاگردای خوبم...شاگردایی که حرفاشون بیشتر از دوستای خودم منطقی بود و آرومم کرد...

سوم اینکه خیلی یهووووووویی رفتم شیراز با سپید و یاسی و مامانشون...حرکت 12 تیر ماه....اونقدر غیر منتظره و اونقدر جالب که وقتی بهش فکر میکنم میفهمم باید این اتفاق می افتاد تا من آروم بگیرم...و آروم شدم....شیراز و شعر و حافظ..همیشه عاشق حافظ بودم و همیشه عاشقش می مونم...و شیراز...شهری که آدم رو عاشق میکنه..عاشق خیلی چیزا ( به خصوص اگر کسی رو هم داشته باشی که صادقانه دوستش داشته باشی...و اصالتی داشته باشه شیرازی...هر چند خودش ندونه و حتی نشناسه تو رو) شیراز زیباست و درد رو از آدم  می گیره..حداقل برای من که اینطوره...بلیتی که اصلا نبود برای هر چهار نفر ما اوکی شد....مهمانسرایی که نشد بگیرم و جایی بهتر برامون رقم خورد...رییسی که دیدمش و دلم واقعا براش تنگ شده بود...و.....خیلی خوشیهای دیگه...بودن کنار سپیده با اون روحیه شاد و پر انرژیش و خنده هامون خیلی عالی بود...روحیات سپیده دقیقا مثل خودمه....

و الان روزهای آرومی رو پشت سر می گذارم و از خدا خواستم این آرامش رو برام حفظ کنه و دعا می کنم شما هم همیشه آروم و شاد باشین



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٢ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ