لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

شنیدید به هر چی فکر کنید بهش می رسید؟

این رو من خیلی وقته با تمام وجودم درک کردم و بهش ایمانی و اعتقادی قلبی دارم

این دنیا با همه بزرگیش در مقابل قدرت تفکر و تخیل بشر خیلی کوچیکه

و چه بسا بتونیم بگیم که خیلی حقیره

اگر انسانها از نیروی عجیب و منحصر به فردی که بهشون ارزانی شده آگاهی کامل داشتند دیگه نداشته ها و نرسیدن هاشون رو به حساب سرنوشت و بد شانسی و حتی گاهی اوقات خوب نبودن خدایی که همه خوبیهای دنیا در او خلاصه میشه، نمی گذاشتند.

از نظر من سرنوشت یعنی من..آره خود خود خودم...این منم که تعیین کننده خوبیها و بدیهای زندگیم هستم...چون تنها موجود با اختیار این دنیای پهناور منم...من یعنی انسان...انسان یعنی من..تو ...او...یعنی همه ی ما...

هر چه بخوایم تو دستای خودمونه و به هر چه برسیم نمود واقعی تفکراتمونه

چند روز پیش داشتم مروری یا به قول این سینماییا فلش بکی به زندگی خودم می زدم...دیدم واااااااااااااااای...خدایاااا

چقدر من همه چی دارم...تعجبهمه اون چیزایی که یک روز نداشتمشون و ادای داشتنشون رو در میاوردمزبان(باور می کنید من یک هنرپیشه ایم..کلی نقش بازی کردم در مورد خواسته هام از خود راضی) و حالا دقیقا مال منند..مال خود خود خودم...دلم نیومد پیش خودم نگهشون دارم...از اونجایی که ما دختر خوبی هستیم عینکو زکات هر چیزی رو باید پرداخت پس می پردازیم دیگر...خیال باطل

همه ما آدما همیشه ی زندگیمون پر از خواسته است...نگید نه که باورم نمیشه...یولتازه یه خصلت دیگه هم داریم...اونی رو که می خوایم بزرگترین و تنهاترین خواسته زندگیمون می دونیم...در حالیکه اینطور نیست...بعدش یه خواسته دیگه و بعد یکی دیگه و خلاصه سرتون رو به درد نیارم...این دور تسلسل ادامه داره..تا بینهاااااااااااااااایتهیپنوتیزم

به هر حال به قول ما انگلیسیا مژه

To make a long story short

باید عرض کنم خدمتتون که این لیستیه از اون چیزایی که من می خواستم و محصول تفکر منند...یا در واقع قدرت جذبی که شاید اوایل بی توجه بهش انجامش می دادم...اما الان بهش ایمان کامل دارم و به اونی که عطا کننده آن چیزهاییه که در ذهن و فکر من در جریانند

من همیشه می خواستم قد بلند باشم (عارضم که بنده در سن هجده سالگی 145 سانت بودم گریهو الان 165 هستم...و این اتقاق در طول یک سال افتاد...هرشب من با این امید صبح می شد که قد می کشم و هر روز به متر کردن قدم کنار ستون داخل حیاط می گذشت (همچین موجودی بودیم ماااا)...هنوزم اثرات خطایی که می کشیدم روش مشخصه...با پوست پرتقالخنده)

همیشه دلم می خواست معلم و یا استاد دانشگاه بشم و الان هر دوش رو هستم (چه روزهایی رو که در خیال خودم یه کلاس مجازی می ساختم و می شدم معلمشون...یه معلم خوب و دوست داشتنی...فکر کنم الانم هستم...منظورم خوب و دوست داشتنیهفرشتهنیشخند)

بعد خواستم توی یه آموزشگاه خاص تدریس کنم که بهش رسیدم

خواستم توی دانشگاه تدریس کنم که بهش رسیدم

یادمه وقتی میرفتم آموزشگاه به خودم می گفتم تو یه روز جایی کار می کنی که رفت و آمدت خیلی ساده و زیباست که بهش رسیدم

همیشه دلم می خواست زبان انگلیسیم خوب بشه و الان به نظرم خوبه...آره بابا خوبه از خود راضی(یادم نمیره من همون زبان فارسی رو با فونت انگلیسی رو کاغذ می نوشتم و بعد تصور می کردم که تبحر فوق العاده ای توی این زبان دارم)

خواستم خیلیییییییییییییول ادامه تحصیل بدم که بهش رسیدم

تو بچگی خیلی دوست داشتم عینکی بشم...اوهههه‘ چه تصوراتی از عینکم داشتم...بیا و بین...بعدش البته حرفمو پس گرفتم اما فایده نداشت...عطا شده بود دیگه...نیشخندیه چهار سالی میشه الان بنده عینک میزنم..البته برا مطالعه است فقط...نگران نشید...خنده

بعدش دلم خواست که مترجم بشم...یه مترجم شفاهی خوب و حالا هستم...جایی که تقریبا میشه گفت الان دیگه تمام استان من رو می شناسن...تعریف نمی کنما...مشغول تلفنیه وقت حمل بر خود ستایی نشه به خدا...خجالت

خواستم کتاب بنویسم که بهش رسیدم...و چقدر جالب بود...(چقدر برای چاپ کتابم به این دانشگاه و اون دانشگاه رفتم..اونروز توی کشتی بودم و داشتم از قشم بر می گشتم...مثل بقیه جاها اونجا هم حمایتی نکرد...یادمه داشتم با شاگردام چت می کردم...ما وی چت داریم و واتس اپ آخهاز خود راضی...گروه داریم اونجاخوشمزه...احساس کردم کمی ناراحتم و یا شاید ناامید... اما همون لحظه به خودم گفتم..چرا؟ مگه تو شک داری به قدرت بزرگ و بی نهایت این دنیا؟نه...شک نداشتم...به خودم گفتم: من بهترین راه رو برای چاپ کتابم پیدا می کنم چون اونی که باید کمکم می کنه و به محض رسیدن به اداره...هنوز یک ساعت نگذشته بود که اون بهترین راه خیلی تصادفی جلوی پای من قرار گرفت)

و...و..و...خیلی چیزا...که همشون یه روزی فقط فکر من بودند..نمی گم آرزو...چون آرزو با فکر و با اعتقاد متفاوته...نمی دونم چرا خواستم این پست رو بزارم...اما شاید دوست داشتم بگم که خداییش زندگی خیلی قشنگه...زندگی پر از مفهومه...نمی فهمم و هرگز هم نفهمیدم آدمهایی رو که یک بخش از زندگیشون همیشه اغراق آمیز تر از بخش دیگه است...اینا به نظرتون زندگی رو درک می کنن؟ فکر نکنم...

به نظر من زندگی رو باید زندگی کرد...من دنبال چنین آدمیم...کسی که زندگی رو زندگی کنه...

و در نهایت هم بخشی از خاطرات جا مونده امسال رو براتون به روایت تصویر میزارم

حضور آقای مهمانپرست و ماهی صفت و سفرای ژاپن و چین و سریلانکا...ساکت

خاطراتی که خیلیند...و من رو شاکر خودشون می کنند

و قابل توجه که آقای هیروکی مورایا، دبیر دوم اقتصادی و بازرگانی سفیر ژاپن یکی از همون بازیگراییه که توی سریال خانه ای روی تپه بازی کرده..کلی بسی مشهوریم ما باباگاوچرانعینکخیال باطلبه من زنگ بزنخنده

 

پی نوشت (1):

الان هم چند تا فکر در سر داریم..نمیشه بگیم...اصرار نکنید..شیطانولی وقتی بهشون رسیدم می گم حتما بهتون

پی نوشت (2):

خودمونیم عجب جمله قصاری انتخاب کردیم برای عنوان پستماننیشخند

پی نوشت (3):

خدای خوب خوب خوب خوشگلم...همه سجاده های عالم کمند برای شکر توبغل



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱٧ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ