لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امروز تصمیم دارم در مورد این چند روز گذشته بنویسم. این چند روزی که شاید خودم نبودم. شاید مثل خودم نبودم. دلم یه جوری بود. همه متوجه تغییرم شده بودند. تغییراتی که به نظر خودم هم واضح بود، خیلی واضح بود. من همیشه پر سر و صدام و شلوغ و اگر تعریف از خودم نباشه خندان. ولی این روزا آروم بودم و ساکت و کم حرف. تا ازم سوال نمیپرسیدن و یا صحبتی پیش کشیده نمیشد دوست نداشتم حرف بزنم. دلیلش؟؟؟؟؟؟؟ اگر میدونستم خوب بود. یعنی کاش میدونستم. حسی داشتم که من رو سرشار از آرامش کرده بود ولی همه رو متعجب. برای همین هم میخوام راجع به این چند روز بنویسم.مثل یه دفترچه خاطرات, به همین دلیله که اسم این پست رو گذاشتم Diaries یعنی خاطرات.

چهارشنبه 2/١٠/ 88

امروز خوب مثل همیشه اداره بودم از صبح تا 2:20 ظهر. موقع رفتن به اداره سرویسی که میاد دنبالم پرایده. آقای توانا یه پیرمرد خندان و مهربون( البته من بهش میگم پیرمرد، خودش که خیلی ادعای جوونی داره) آقای راننده است. اول میره دنبال ملا. آقای وکیل زاده که همه تو اداره بهش میگن ملا. هر وقت امام جماعت نداشته باشیم برامون نماز میخونه. تا بخوایم بریم دنبال دو همکار دیگه، فهیمه که میتونین به وبلاگش از روی لینک دوستانم به همین نام سر بزنید و خانم متولی، کلی سر به سرشون میزارم. حتی اون روزا که بدجور دلم میخواست ساکت و سر به زیر باشم هم نتونستم دست از سر این دو تا پیرمرد دوست داشتنی بردارم. خوب داخل اداره هم که مثل همیشه زیارت عاشورا و نذری برای صبحانه و کارای روزمره که خوب من چون کارم ترجمه است کار رسمی نداشتم جز ترجمه برای همکارا. انقدر تو این مدت متن و اخبار و کتاب درسی و تمرین ترجمه کردم که فکر کنم تا آخر عمرم کافی باشه. همکارای خوب و فهمیده ای دارم، به خصوص همکارای داخل اتاقم. خانم دانشمند که من بهش میگم زن دایی، چرا؟ چون به شوهرش میگم دایی. خانم معماری، خانم حکمت، آقای رشکن و رییس که خانم  کهوری نژاد هستن. البته اینجا جو دوستانه است و ما همدیگر رو به اسم کوچیک صدا میکنیم، اینجا گفتم اسم کوچیک نیارم. فقط اینکه میتونید به وبلاگ ترانه از لیست پیوندها هم سر بزنید. به اسم ترانه ( از همکارای داخل اتاق هستش). از اینکه هر روز صبح با فریاد درود درود آقای عوض زاده مسئول بایگانی روبرو بشم و روزایی رو ببینم که خانم دانشمند دوباره حساسیتش اوووووووووود کرده و محموله دستمال کاغذی همیشه همراهشه و یا خانم معماری که بغل دستم نشسته و مشغول ثبت حضور و غیاب کارمنداست و با نیروهای امریه سرو کله میزنه، یا رییس که تازگیا خیلی به این دو تا سخت گرفته چون دارن میرن دانشگاه و رشته حقوق میخونن و تعداد مرخصیاشون سر به فلک کشیده، حس خوبی بهم دست میده. از اینکه هر پسر مجردی وارد میشه میخوان برای من انتخابش کنند و یادشون میره که کلی خانم مجرد پیشکسوتتر از من هم هنوز تو اداره هست و من برای تفریح هم شده باهاشون همراه میشم و سر به سرشون میزارم و شرط و شروطامو خیلی جدی انگار که همین الان میخوام یکیشون رو انتخاب کنم مو به مو میشمارم. به قول خانم حکمت من خیلی دوست دارم ازدواج کنم. ولی نه، این جوریام نیست. نمیدونم چرا به هیچ قیمتی حاضر نیستم این آرامش و استقلال فوق العاده زندگیم رو از دست بدم. هر چند اومدن و رفتن تکراریه اما اینجا بودن برام تکراری نیست. اگر بخوام راجع بهشون حرف بزنم باید یه وبلاگ تخصصی بزنم به اسم همکاران یا اسم ادارم رو بنویسم که اینجا نمیشه. پس همین مقدار کافیه.

و اما بعدازظهر، هدایت اومده بود آموزشگاه. حتما میشناسیدش. اگر یادتون نمیاد یه سری به کلاس فشرده اولین پست اردیبهشت 88 بزنید. به وبلاگ او هم میتونید سر بزنید و عکسای قشنگ هورمزد رو ببینید. www.hoormazdrezvan.blogfa.com با دوستش اومده بود. خودمونیما عجب دوستش خوش تیپ بود. Yattaچیه خوب؟ آدمیزاد زیبابینه دیگه. یادم نمیره که تو همین کلاس فشرده قدیمی چند بار تصمیم به بالا زدن آستینا گرفته شد توسط شاگردام. نمیدونم چرا همه به فکر سر و سامان دادن منند به قول خودشون، در حالی که من خودم سری دارم و سامانی.

پنجشنبه 3/١٠/88

امروز اداره مراسم عزاداری داشت بعد از ناهار و چه غذای خوشمزه ای داد. به این غذا میگن حواری. فوق العاده خوشمزه بود. امروز که نمازم تمام شد یکی از همکارا لپمو کشید و گفت: قربونش برم چقدر کم حرف شدی؟ نمیدونم لپم رو که کشید میخواست نوازشم کنه یا ........... منم خندیدم و گفتم: شما خودتو ناراحت نکن. جاش خیلی درد گرفت. ما موقع برگشت از اداره مثل اومدن از کنار دریای نیلگون خلیج فارس رد میشیم با این تفاوت که موقع برگشتن با مینی بوس میریم خونه. و با این شباهت که بازم من دومین نفرم منتها موقع پیاده شدن. دریا هم این روزا آرومه. آروم و نقره ای، انقدر زیباست که دوست دارم ساعتها تماشاش کنم و به خودم ببالم که کنارش هستم و از اون بیشتر به خودم ببالم که خدایی به این عظمت و به این زیبایی دارم.

امروز روز فرده و من آموزشگاه نرفتم چون کلاس ندارم. کاملا داخل خونه موندم و کلی پیانو تمرین کردم ( البته من به این زشتی نیستم، یه ذره خوشگلترم) که بعد از یه یک ساعتی صدای پدر مکرم بلند شد که، از دست تو آزی ناز( بابام منو اینجور صدا میکنه، وقتی سر حالتر از این حرفا باشه میگه: آزی ناز ناز بابا، فکرشو بکنین چقدر امروز عصبانی بوده که دو کلمه آخرش رو حذف کرده) محرم هم ول نمیکنی؟ زشته نزن. منم گفتم باید تمرین کنم که یادم نره. تازه من داشتم آهنگ خوابهای طلایی جواد معروفی رو میزدم. اگر گوش داده باشین میدونین که چقدر ملایم و آرومه. و بعد صدای پچ پچش رو شنیدم که به همسر معظمشون که مادر من باشن عرض کردن: مثل تویه دیگه، شوهرم نمیکنه نفس بکشیم از دستش. البته با لهجه غلیظ میبدی. آخه میدونین که من میبدیم. مادر هم گفت: شوهر میخواد چی کار کنه. ایییییییییییییییییول مامان، خوشم میاد که میدونه ............ همچین مالی هم نیست. جای خالی را پر کنید، بدون گزینه. از هوش و ذکاوت خود استفاده کنید.

شب استادم زنگ زد که من و دکتر علیزاده دفاع داریم و اومدیم بندرعباس، خوشحال میشیم ببینیمت. میدونید که من 21 فروردین امسال دفاع کردم به راهنمایی دکتر مبارکی و مشاوره دکتر علیزاده از اساتید دانشگاه دولتی بیرجند. منم قراره که فردا که جمعه است برم و ببینمشون.

جمعه 4/١٠/88

صبح رفتم دانشگاه، البته قبلش رفتم و برای هر کدوم از اساتیدم سه شاخه گل رز گرفتم. میدونید که تعداد گل نشون دهنده پیام قلبی شماست. مثلا 1 شاخه گل یعنی احترام، 3 تا یعنی علاقه، 5 تا یعنی دوست دارم، 7 تا یعنی عشق و 9 تا یعنی یه عشق بدفرم. منظور از بد فرم یعنی خفن. این کلمه رو یکی از دوستای کلوپیم بهم یاد داده، خداییش بلد نبودم که  تو اینجور موارد باید بگن خفن. خوب خوبه همینجا یه تشکر ازش بکنم. وحید عزیز ممنون بابت این کلمه. ( وای میبینید این شکلک هم سه تا شاخه گل دستشه، نکنه بهش علاقه دارم خودم خبر ندارم متفکر) راستی گفتم کلوپ یاد این افتادم که الان که دارم این پست رو مینویسم دوباره این جامعه مجازی پر ترافیک مسدود شده اونم به خاطر حوادث روز عاشورا. خدایا تا کی ما باید اینجوری فیلتر بشیم.

به هر حال من ظهر اساتیدم رو بردم قصر هنر، یه رستوران سنتی بسیار زیبا در مرکز شهر بندرعباس، بهتون توصیه میکنم اگر بندرعباس تشریف آوردین حتما به این رستوران هم سر بزنید. تازه قیمتهاش هم بسیار مناسبه. من اساتید خوبی برای پایان نامه نصیبم شد. بدون هیچ شناختی و بدون اینکه تا روز دفاع دیده باشمشون من رو support کردند و بلاخره این غول رو هم شکست دادیم با نمره 19.5.  نمیدونید چه دوران پر استرسی بود دوران قبل از دفاعم. داخل رستوران کلی اساتیدم سر به سرم گذاشتن. دکتر مبارکی ازم پرسید قصد ازدواج نداری. منم گفتم چیه؟ منو برا برادر خانمتون در نظر گرفتین. گفت: از کجا فهمیدی؟ و من فقط خندیدم ولی یکسال پیش قبل از اینکه ببینمشون مدام پشت تلفن از برادر خانمشون تعریف میکردند. یه حدسایی میزدم. منم بحث رو عوض کردم. خوبه که همه به فکر آدمند. ولی آدم بیشتر احساس میکنه دیگران احساس میکنن که تو داری از بی شوهری یه چیزیت میشه. البته ناگفته نمونه که این حرفا شوخی و مزاحه و نه هیچ چیز دیگه ولی محض اطلاع میگم:

بابا ایها الناس من حالم خوبه،

 و چنان سرمستم که نیابی خوشتر از من، نیابی شادتر از من.

ای بابا من تازه 26 سالمه، هنوز کلی وقت دارم.

اما ساعات خوشی داشتم، کلی خندیدیم. خدا ببخشه منو، روز هشتم محرم چقدر سر به سرشون گذاشتم و باهاشون شوخی کردم و خندوندمشون.

 

و امروز سالروز تولد عیسی مسیحه، به همه عزیزان این روز و کریسمس در راه رو تبریک میگم.

شنبه و یکشنبه 5 و 6 /١٠/88

و بلاخره تاسوعا و عاشورای حسینی از راه رسید.

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد - ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که با هر نگه تو - صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

این دو روز من کاملا داخل خونه بودم. ولی خوب بود. چون حسابی استراحت کردم. و بلاخره دوباره روز کاری از راه رسید و من الان ساعت 11:45 ظهر روز دوشنبه 7/١٠/88 داخل اتاقم نشستم و شما رو به "شنیدن که نه", "خوندن" خبری که همینک به دستم رسیده دعوت میکنم. به احتمال زیاد بلاخره من باید برم و سر پست اصلی خودم مستقر بشم داخل اداره. یعنی روابط بین الملل. فعلا من داخل اداره کل اداری و مالی هستم ولی همون کارهای ترجمه رو انجام میدم. کمی این خبر برام سنگینه چون به همکارام خو گرفتم ولی مهم نیست بلاخره در هر تغییری خیری هم هست. الان آقای عوض زاده یه سر اومد پیشم و گفت: چه حیف شد، کاش بمونی اینجا. مرد خوب و مهربونیه البته دیگه وقتشه که بازنشست بشه. به هر حال اینم از این چند روز و خبراش. دلم یهو گرفت، دعا کنین بتونم با شرایط و محیط جدید هم وفق پیدا کنم. ولی اگر گفتین چی توی این چند روز مشترک بود؟ میدونم که میتونین حدس بزنین. حدساتونم با کمال میل میخونم و جواب میدم.

دوستتون دارم، از صمیم قلبم.

الخیر فی ما وقع



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸۸/۱٠/٧ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ