لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امروز دلتنگیم به اوج رسیده

تا حالا شده فردی رو خیلی دوست داشته باشین و حتی باهاش سالیان سال خاطره داشته باشین و بعد از این همه دوستی و خاطره ببینید دارین از دستش میدین اونم بدون خواستن خودتون و خواستن اون؟؟

نه بابا مسئله عاشقانه نیست ( من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من, من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد)

خواستم بگم دلتنگی منم یه جورایی این شکلیه. حس من حس آدمیه که بچه ای رو بزرگ کرده و حالا پدر و مادر واقعیش که نه اقوام درجه دو اومدن و میخوان ببرنش.

تقریبا یک ماه و نیم پیش بود از آموزشگاه زنگ زدن, همسر مدیر آموزشگاه بود, بعد از سلام و احوالپرسی:

عزیزم کلاس کوچولوهات رو کنسل کردیم به دلایلی, بعد میخوایم یه امتحان ازشون بگیریم و تعیین سطحشون کنیم و بهترینها بیان بالا. تو از این جلسه فقط 7 تا 8 بیا ( همون کلاس دخترا)

همین, به همین سادگی من بدون خداحافظی تا حالا کوچولوهام رو ندیدم, هر چند همیشه بهم زنگ میزنن اما برام باورش سخت بود. یادم میاد 4 یا 4 سال و نیم پیش بود,همه ی اون وروجکای شیطون, ریزه میزه و کوچول موچولو بودن. جلوی چشمام بزرگ شدن و قد کشیدن و خیلی از چیزا رو یاد گرفتن. همیشه میدونستم که بلاخره یه روز کلاسشون تمام میشه و من باید براشون جشن بگیرم و خداحافظی کنم ازشون اما نه این جوری و اینقدر غیر منتظره.

چقدر دنیا اوایل گریه می کرد, چه عذابی کشیدم تا یادش دادم برا هر چیزی نباید اشک بریزه. حالا خانمی شده که نگو, محمد و فاطمه هنوزم مثل بچگیاشون میمونند. یکی منطقی و دقیق و اون یکی شیطون و سر به هوا. طاها و پردیس که مجبور شدم با ناراحتی بیارمشون ترم پایین تر خیلی برام عزیز و محبوبند.

سارای مهربون و با وقار من که ازم خداحافظی کرد و رفت شیراز. زهرا و کیمیا  که دختر عمه و دختر دایی بودن و هر دوشون منظم و درسخون و البته زهرا کمی بزرگتر از سن و سالشه.

یاسمینا که بلاخره یاد گرفت حرف بزنه و ازحق و حقوقش دفاع کنه. فائزه احساساتی و رمانتیک من که دلم می خواست بیشتر باهام می موند تا بهش یاد بدم به هر چیز و هر کس دل نبنده.

رومینا و زهرا و ندا و مهناز, درس خون و عجول و آروم و یه کم نامنظم.

مریم و سنا. بهنام و کیان که محمد مهدی صداش میزد دکتر و کیان هم همیشه میخندید.

رضا که بچه ها همیشه با شنیدن کلمه RABIT یادش می افتن. پیام دوست داشتنی و خوش قیافه من که کلی مهربون و با محبته. و محمد مهدی شیطون و بازیگوش اما در عین حال فوق العاده باهوش و درسخون. تازگیا یه اس ام اس ازش به دستم رسید که:

ما وقت, بی وقت, دم وقت, اول وقت, وسط وقت, آخر وقت, خلاصه همه وقت به یادتیم.

والبته همیشه آخرین جکا و اس ام اسای گوشی من توسط شاگردام و به خصوص محمد مهدی تامین میشه. و البته خانواده های خوب و بسیار با نزاکتشون, همیشه و در همه حال مدافع و پشتیبان من بودند و هستند و من واقعا ازشون ممنونم.

و حالا من بعد از گذشتن یک ماه و نیم هنوزم دلتنگم و میدونم که خودم دیگه نمیخوام این کلاس رو بگیرم, تمام تلاش 4 سالم با همین یک ماه و نیم تعطیلی به باد رفته و حالا کلاسی رو که بی میل من کنسل شده دوباره میخان به خودم برگردونن اما من احساس میکنم نباید قبول کنم چون هم تعداد بچه ها کم شده و هم این که یه جور حس بدی دارم مثل این که چیزی رو که متعلق به شماست بی اجازه ازتون بگیرن و دوباره برگردونن به خودتون.

کلاس بزرگترها هم با وجود شاگردای خوبم که نمیدونم چرا بازم همسر مسئول آموزشگاه با وجود لطفی که بهشون داره و به عنوان استاد مشغول به کارشون کرده ولی تمام کلاساشون رو گذاشته روزای زوج ساعت 7 تا 8 یعنی دقیقا همون ساعتی که من باهاشون کلاس دارم. ممنون از بابت اعتماد به شاگردای من ولی .................

این کلاس رو هم کنسل کردم چون احساس کردم داره بهم توهین میشه. و حالا آموزشگاه نمیرم, یادمه قبل از استخدام در اداره تمام وقت آموزشگاه مشغول بودم. هر روز از ساعت 5 تا 9 شب و بعد کلاسهام رو به دو تا کاهش دادم, دو تا از کلاسای مورد علاقم که از ابتدای آموزششون با خودم بودن و کلی باهاشون خاطره دارم و البته دوستای فوق العاده خوبی هستیم برای هم.

درسته که توی یه شهریم و از حال هم باخبر و همدیگر رو میبینیم به خصوص دخترا که خیلی با هم در ارتباطیم اما دلم گرفته, شاید بهتره بگم دلم شکسته. بعد از 6 سال سابقه در آموزشگاه دلم نمیخواست اینجوری از این جا برم. دو ماه دیگه کلاس دخترا تمام میشد و دیپلم زبانشون رو می گرفتن اما من تو اعتصابم چون از من هیچ اجازه ای گرفته نشد جهت کنسلی کلاسم در صورتی که با مسئول آموزشگاه صحبت کرده بودم که فقط تا پایان کار دو تا کلاسم در خدمتشون هستم و دیگه نمیخوام آموزشگاه کلاس بگیرم.

کلاس دخترا که دو ماه دیگه تمام میشد و کلاس کوچولوهام ( من هنوزم بهشون میگم کوچولو, در حالی که ترم 8 بزرگسالان هستن) حداقل یک یا دو سال دیگه. ولی اونی نشد که من میخواستم, نمیدونم شاید دارم اشتباه می کنم, شاید دارم لجبازی می کنم که نمی خوام برم آموزشگاه ولی احساس می کنم اگر برم و کلاس ها رو بگیرم یه جور اعتراضم رو سرکوب کردم. بلاخره هر انسانی حق داره ازش سوال بشه در مورد چیزایی که میخوان ازش بگیرن.

به هر حال دلم گرفته, و البته شاید مسائل دیگه ای هم مزید بر علت شدن. مثلا کارایی که افرادی میکنن و تو انتظار نداری که خوب این جا نه جاشه و نه من اهل گفتنش.

 

دلم خیلی گرفته از خیلی ها

اینم یه شعر که ازش خیلی خوشم اومد:

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام

بی خیال تو و ابروی کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانیست و من

بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فریبا نشدی

مکن این فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزیست که رفتی و دلم آزاد است

آری آزاده ترین فرد جهانت شده ام

اشکم از دیده فرو ریخت و رسوایم کرد

حرف آخر...تو کجایی؟ نگرانت شده ام

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/٧/۱۱ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ