لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

مرا چه می‌شود که هر صبح این روزهایم، با اذان بیدار می‌شوم و به جای یاد خدا، به یاد تو اقتدا می‌کنم؟
مرا چه می‌شود که این روزها هر کتابی بخوانم، تو هستی تا بشوی یگانه‌ی کتابم، فرقی هم ندارد، شعر باشد، یا داستان، تاریخ باشد یا فلسفه...

مرا چه می‌شود که شعر می‌خوانم، غزل، سپید، نو، قصیده و تو می‌آیی می‌نشینی در کلماتم و بعد فکر می‌کنم نکند حافظ هم برای تو گفته، نکند شاملو هم برای تو نوشته، و می‌ترسم نکند فروغ هم تو را یادش بوده باشد...

              انگار تو از ازل آمده‌ای، انگار به هوای ابد آمده‌ای...

ان روزهای دورتر که نگاهم میکردی و میخندیدی، دلم خوش بود به دوستی با حافظ،  که انگار من خواهر زاده‌ی تنی  او باشم و دلم را نشکند و من فال بگیرم و بگوید تو می آیی، تو خواسته‌ای که بیایی!
اما این روزها که هستی، حافظ هم سر دوستی ندارد، با مادرم هم از سر من قهر کرده است، نیت نمازم هم شده‌ای، از فال و حال کارم گذشته؛ فقط خواسته‌ام که بمانی..

ان روزهای دورتر، دستم، دلم به هنگام نوشتن نامت می‌لرزید، نامت گره خورده بود با دیدار، با جنگلهای شمال، با دریای جنوب، با بوی خوش درخت زیزفون که خاطره‌اش می‌ماند برایم- و عطر گل سرخ و رنگ ارکیده...

این روزها، دستم، دلم به هنگام دیدنت هم می‌لرزد، به هنگام شنیدنت هم... راستی چقدر لذت بخش است شنیدن تو, چه اشنا صدایت و چه عجیب که هر بار ترس نبودنت بیشتر در دلم قوت می‌گیرد.. و هی بیشتر می‌ترسم، از اینکه فرار کنی از کسی که فقط یاد گرفته دوستت داشته باشد بی دلیل!

نه ان روزهای دورتر که نزدیک‌اند، نه این روزها، هیچ کدام را نمی‌‌دانم چرا می‌خواهند نباشی، چرا می‌خواهم که باشی... می‌بینی پر شده‌ام از نمی‌دانم‌های تو؟

دارم همه‌جای سرم و دردهایش و گیج‌هایش را می‌گردم، اما هیچ جا نه گفته شده و نه نوشته شده: که صدای تو خوب است، صدای تو همان سبزینه گیاه عجیبی است که از صمیمت حزن می‌روید...

هیچ جایش راوی ننوشته، چشمان تو از کجا امده که من چشمان خودم را از یاد برده‌ام، امده‌اند و مثل گیاه خودرویی در روحم، دلم ریشه دوانیده‌اند! بزرگ می‌شوند و بزرگ‌تر... قد تمام زندگی! تیشه به ریشه‌ام هم که نمی‌توانم بزنم...می‌توانم؟؟؟؟

گاهی مثل این روزها فکر می‌کنم این اخرین بوسه است که بین لب‌های من و چشمان تو، بین لب‌های من و گرمای تن تو، رد و بدل خواهد شد، و برای همین می‌گذارم برای روز مبادا..

فکر می‌کنم بالاخره یک روز می‌آید که روز مباداست و ان وقت لب های من تو را کم دارد، پس بگذار این اخرین بوسه را نگه دارم، اصلا بیا این بوسه تا روز آخر بماند، اما نه مثل بقیه قول و قرارهایمان که می‌شکند
گاهی هم می‌دانم این انتظار همه بیهودگی‌ست و بی سبب خرجش می‌کنم میان یکی، دو وعده دیدارت... می‌دانم  این مفعول عشق، برایت دیگر بی معنی شده بسیار و می‌گردی دنبال فاعلی!

اما مرا چه می‌شود که رها نمی‌گذارم تو را... ازاد نمی‌گذارم تو را!

بارها گفته‌ام به خودم این سنجاق نه ته دارد، نه سر، قفل هم نمی‌شود حتی!

مرا چه می‌شود که میان وعده‌ی دیدارهایم با خدا تو را گذاشتم و نصیبم خدا که نشد، خودت که نشد، خودم که نشد...
مرا چه می‌شود که می‌دانی خسته‌ام، می‌دانم خسته‌ای... اما هستم! حتی گاهی محکم‌تر از قبل‌ترها... باور کن می‌دانم!باور کن...

مرا چه می‌شود...؟

راستی عزیز همیشه ی دلم، پینوکیوی روزهای خوشبختی من، صدای همیشه رابین هود در گوشم، بعد از تو من چه کسی را صدا کنم؟؟؟؟؟

 

 این هم روز مبادای قیصر امین پور:

 

وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونان که بایدند ، و نه باید ها ...

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم...

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم... باشد برای روز مبادا ...

اما در صفحه های تقویم روزی با نام روز مبادا نیست...

آن روز هر چه باشد ، روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا ...

روزی درست مثل همین روزهای ماست...

اما کسی چه میداند؟!؟!؟....

شاید امروز نیز روز مبادا باشد...!

وقتی تو نیستی .. نه هست های ما چونان که بایدند ، و نه باید ها .

هر روز بی تو روز مباداست....

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : آزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

و این است لحظه های حیات من... هر لحظه ب نامی و ب شکلی... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست
صفحات دیگر
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ