لحظه های حیات من
 
قالب وبلاگ

سلام

به همه ی عزیزانم

به بهار نازنین که همیشه و تحت هر شرایطی به یادمه

به چیستای عزیز که خیلی وقت نیست میشناسمش اما نوشته هاش پر از حسی آشناست برام

به آقای مرتضی خان که ب من میگه تنبل در صورتی که خودش دست دیو تنبلی رو از پشت بستهچشمک

به نرگس گلم که امیدوارم هر جا هست سالم و شاد باشه

به لیلی سای عزیز که چند وقتیه بی خبرم ازش و دلم براش تنگ شده

به عاطفه دوست داشتنی که کلامش پر از معناست

و به تمام دوستان وبلاگی دیگه ام که همیشه دوستشون داشتم و دارم

امروز ی روز بزرگه...... ی روز قشنگ..... ی روز پر معنا

روز مادره

روز زنه

روز بانوست

روز مخلوقی ظریف و دوست داشتنی اما در عین حال قوی و با صلابت

روزتون مبارک

روز مادراتون مبارک

روز خواهراتون مبارک

روز همسراتون مبارک

مادر خوبم

به تو سلام می کنم، تا خانه عروجم با دعای تو بنا شود

و دلم در آسمان آبی مهرت رها شود

روزت خجسته، لبانت پر ز خنده و دلت شاداب و سرزنده باد . . .

تولد زهرای اطهر مبـــــــــــــــــــــــــارک

 
 

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]

سلام دوستان خوب و نازنین من

اول از همه اینکه با کلییییییییییییییی تاخیر سال نوی شما مبارک. امیدوارم شاد و موفق و همیشه سالم و خندان باشید.

دوم اینکه 25 اسفند که گذشت تولد اینجانب بود ..... یه جشن تولد زیبا و خوشگل هم دوستان گلی که دارم برام گرفتند و مثل هر سال واقعا سورپرایز شدم..... نمیدونم چرا؟؟ ولی هر سال به یه شکل غیر منتظره ای در روز تولدم سورپرایز میشم .... اونم توسط افرادی که حتی فکرش رو هم نمیکنم که تولد من رو یادشون مونده باشه.

سوم اینکه این روزها سرم خیلی شلوغه ..... به خاطر حضور یه نفر در شهرمون ..... اخبار گوش بدین میفهمین کی داره میاد استان هرمزگان ....

چهارم اینکه سال گذشته به خاطر نوعی بچه بازی یا بی فکری یا نمیدونم واقعا چی اسمشو بزارم دلم از دو نفر از همکارایی گرفت که خیلی کارا براشون کردم که حتی خودشونم خبر ندارن..... از امسال تصمیمم رو گرفتم که باهاشون هیچ کاری نداشته باشم..... در حد سلام.... کار .... خداحافظ....نمیدونم کار درستی کردم یا نه ولی این رو میدونم که دیگه حداقل روانم از دستشون آسوده و راحت شده.

و در نهایت اینکه خوبه که شماها رو دارم... خوب.... صبور.... مهربون.... و با محبتید... برای تک تکتون ارزش قایلم و بهترین آرزوها رو براتون از پروردگار مهربونمون خواستارم.... همیشه شاد باشین و سلامت.

[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]

 

 

شنیدم هر وقت از حضوری در زندگیت لذت بردی به خاطر حضورش تشکر کن.

بهترینم:

متشکرم که ترس هام رو جدی می گیری.

متشکرم که در قلبت و حتی در دعاهات هستم .

 متشکرم که تنها کسی هستی که من  زمان هایی که بیشتر از همیشه احساس ضعف و ترس میکنم میتونم بهت  اعتماد کنم.

متشکرم که باعث میشی احساس امنیت ،آرامش و شادی کنم.

  متشکرم  برای همه ی چیزهایی که انجام میدی و همه ی چیزهایی که گمان میکنم هرگز انجام نخواهی داد .

 متشکرم که  مواقعی که اختلاف نظر داریم با من بحث نمیکنی .

 متشکرم که من رو تو رویاها و کارها و حرفهای دیوانه وارم همراهی میکنی و همیشه چه زیبا میگی: دیوااااااااانه

 متشکرم که باعث میشی خودم رو یک سوپر استار حس کنم .

 متشکرم که کمک میکنی از پوسته ی خودم خارج بشم و به من نشون میدی که زندگی شکل دیگه ای هم داره.

 متشکرم که به من کمک می کنی نسبت به بارهای عاطفی و احساسی بدی که بر دوشم هست بی اعتنا باشم.

متشکرم که ترس های دیوانه وار و وسواس های غیر عادییم رو مسخره نمیکنی .

متشکرم که همیشه مراقب علاقمندی های من هستی .

توی این دنیای پر از تقلب و دروغ،  تو تنها چیز حقیقی هستی . یک حس  واقعی ، بودن تو برای من از با ارزش ترین گنجینه های روی زمین هم با ارزش تره . احساس میکنم با تو خوشبخت ترین انسان در بین میلیونها نفر هستم .

من بطور اتفاقی با تو برخورد کردم وتمام محبتی که  تو نشونم دادی بر دلم نشست...

**************************************************************************

راستی متشکرم که هستی .

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]

چند روز پیش ایمیلی به دستم رسید از یکی از دوستان خوبم که دوست داشتم شما رو هم در زیبایی و معناش شریک کنم، ممنون میشم بهم بگید از کدوم بخشش بیشتر لذت بردید.... همیشه نیازمند حضور شما عزیزانم هستم... و اینکه دوستتون داااااااااااارم خیلی زیااااااااااااااااد

اینگونه نگاه کنیم:

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]

God

 

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...

 امروز چهارشنبه 14/10/1390 دلم خیلی گرفته. حس می کنم همیشه آدمهایی که دل نگرانیشون بیشتره و به دیگران بیشتر از بقیه احترام میگذارند انگار همه بیش از بیش ازشون متوقع میشند.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]

اول اینکه از اول آذر تا چهارم آذر من و همکارانم در اداره به همراه عده ای از خبرنگاران استانی رفتیم شیراز. خوب رییسمون (البته رییس جدیدمون) اهل شیراز هستند. به همین خاطر به قول خودشون برای تعامل بیشتر این سفر در نظر گرفته شد. سفر خوبی بود, درسته که کلا یک سفر کاری بود و البته تا حدی سیاحتی اما در مجموع سفر خوبی بودش.

حافظ, سعدی, چند تا خبرگزاری مهم, و از همه زیباتر شاهچراغ ...... سفرمون زمینی بود.... شوخیها, خنده ها و مریض داری.... گاهی هم خوب دلخوریها .... اما گذشت, و خوب هم گذشت....

روز آخر سفر قرار حرکتمون 7 صبح بود که انجام شد اما زمان رسیدنمون 12 شب.... دور نفر حالشون به هم خورد... اونی که حالش بدتر بود رو از اورژانس مرخص کردند که وسط راه مجبور شدیم چند ساعتی تو اورژانس بین راه بمونیم و اونی که حالش خوب بود رو تو اورژانس شهر نگه داشتند و بعد یهو مرخصش کردند که به ما ملحق بشه.... عجب!!!! ماشین چند باری وسط راه به طور ناگهانی خاموش شد و با سلام و صلوات روشن..... نصف راهی رو رفتیم یکی از همراهان تازه یادش اومده که آخرین توقف گاه موبایلش رو جا گذاشته ... و خلاصه مواردی از این دست....

و اما مطلب دوم, چند روز پیش به کلاس پسرهام گفتم البته یکی از کلاسها که عکسهای دوران کودکیشون رو بیارن.... منم از روشون عکس گرفتم و میخوام براتون بذارم. بعضیهاشون خیلی دوست داشتنی هستند تو دوران بچگیشون.

اگر کلاسهام و شاگردهام رو نداشتم شاید به این شادی که الان هستم نبودم.... یکی از دلایل مهم شاد بودنم.... شاکر بودنم.... و لذت بردنم از زندگی.... شاگردهام هستند.

خدای خوب و خوشگلم... ممنون

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]

یکی بود یکی نبود

یه جمعه ی قشنگ

یه شب زیبا

من و شاگردای قدیم و جدیدم  رفتیم با هم بیرون

چقدر دلم برای قدیمیا تنگ شده بود

و چقدر بیرون رفتن با جدیدیا لذت بخش بود

این  هم عکس هایی از اون شب زیبا

صدرا رو یادتونه‘ یه پست یکسال و  نیم قبل گذاشتم به مناسبت تولدش‘ پسر شاگردم مریم.

بچه های من که از کلاس  سوم یا چهارم دبستان کلاسهام باهاشون شروع شد... حالا شدند یه پا مرد....

دانشجو شدند.... قراره مهندس و دکتر بشند... این یعنی افتخار برای من

میکسی از بچه های قدیم و جدید

اینم عکسی از دو تا از بچه های جدید... همشون خوب و دوست داشتنی هستند... کلا انگار من همیشه معلم خوش شانسی هستم...

و در نهایت... نمایی از بازی والیبال بچه ها...

 اغراق نکردم اگر بگم که بهترین دوستان من شاگردهامند... به چند دلیل

بی منت باهات دوستند

احترام و ادبشون همیشه پابرجاست

میشه تا آخر دنیا بهشون اعتماد کرد

هر کاری براشون بکنی محاله یه روز برگردی بگی دستم نمک نداشت

بیخود نیست که عاشقشونم... همشون

جای بهار نازنینم و سپیده ی گلم از بچه های قدیمی خیلی خالی

[ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]

چهارشنبه ی هفته ی گذشته مسعود از بچه های همین کلاس, اعتراض کرد که شما راجع به ما تو وبلاگ چیزی ننوشتی... قول دادم که چشم مینویسم.

دیروز دیدم اعتراض کتبی هم نوشته با این مضمون که:

i am so sad
when you don't write about us it means you don't like us!
i will aware cyrus that you don't like us as your students

نویسنده: Masoud=Cyrus's son

این پسر عااااااشق زرتشت و کوروشه, دیشب بهش گفتم:

بعد صد و بیست سال که بری اون دنیا.. اولین کسی که بیاد به خوش آمدگوییت حتما حتما کوروشه...

چند روز پیش هم به مناسبت عروسی خواهرش شیرینی خوشمزه ای آورده بود سر کلاس... مرسی مسعود جان... در کل نوجوون فهمیده و سخت کوشیه

مسعود, علی, رضا, حسین و فرهاد توی یه دوره ی سنی هستند... همشون دوره ی نوجوانی رو میگذرونند.

 

در مورد مسعود که گفتم فقط این که به افتخارش میخوام یکی از گفته های کوروش کبیر رو بگذارم براتون:

شاد کردن دلی به یک عمل

بهتر از هزاران سر است

که به نیایش خم شده باشد

UI5

علی بسیار جدی, درسخون و زیرکه.... حرفها و کارهاش رو دوست دارم... اونقدر جدی شوخی میکنه و اونقدر زیبا این دو حالت متضاد رو در هم ادغام  میکنه که محاله نخندی...

رضا پسر باهوش و منطقی ایه.... کلا از سن و سالش بیشتر میفهمه

حسین که مرد مخالف کلاس منه... هر وقت موضوعی میدم بهشون برای حرف زدن اگر حسین نباشه نظر مخالفی هم نیست و بحث و گفتگو خیلی طولانی و جنجالی نمیشه... بهترین دوستش باباشه.... به عشق و پول هم خیلی اعتقاد داره

فرهاد... وقتی حرف میزنه لهجش من رو یاد لهجه ی کشورهایی مثل هندوستان میندازه... کلمات رو زیبا ادا میکنه....

مرتضی, امیر حسین و جمال هم در یک محدوده ی سنی هستند... دوران نوجوانی رو گذروندند و تجربه لازم رو کسب کردند.... باهاشون احساس راحتی میکنم.... پسرهای خوب و منطقی و باشعوری هستند...

و اما کوچکترین عضو کلاسم... منصور.... هنوز به دبیرستان نرسیده... دوست داشتنی... آروم... و متین... خیلی خیلی دوسش دارم...

UI5

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]

امروز دوشنبه 4 مهر ماه 1390 هستش, از دیروز رسما مدارس باز شده... به هر حال برای من که فرق چندانی نکرده.... اداره که همیشگیه و آموزشگاه هم همینطور.... این ترم دانشگاه روزهای سه شنبه و پنجشنبه درسهای گفت و شنود مترجمی زبان و ادبیات زبان انگلیسی رو به امید خدا باید تدریس کنم. کلاس های شنا, یوگا, عکاسی,  کلا روزهام پر و پیمون شده انگار.... شکر خدای خوب و خوشگلم

امروز صبح کنار درب ورودی اداره جمعیت زیادی جمع شده بودند, یه تحصن نمادین به دلیل تعویض نابهنگام .......... با خودم دو تا فکر کردم... اول اینکه اینجور بی سر و صدا, نه بازتابی نه پوشش خبری ای نه سر و صدایی... کی میخواد از خواسته ی شما باخبر بشه آخه؟؟؟

دومیش که به نظرم درست تر اومد اینه که: کاش همیشه اینجوری کنار هم باشیم, توی خیلی از مسایل, بدون جنگ و مرافعه, با پشتیبانی هم و با یک دور هم جمع شدن ساکت و آروم میشه خیلی چیزها رو خواست و فهموند... چی بگم والله... هیچوقت دلم نخواسته وبم به سمت و سوی سیاسی کشیده بشه, حالا هم این کار رو نمیکنم....

برای این پست عکس کلاس I4  رو میگذارم و یه آهنگ بسیار زیبا از رضا صادقی خواننده ی سرزمینی که من درش بزرگ شدم و بالیدم.... آهنگی به نام صبحی دیگر

دوستان نازنین من موفق و شاد باشین

بچه ها از راست به چپ:

محسن: شیطنت خاصی داره, یه جورایی بهش میاد.... اطلاعاتش عالیه.... حرف زدنش هم که محشر.... در کل ازش راضیم...

محمد امین: عین محسن.... با یه تفاوت کوچولو که خیلی خیلی زود داره بابا میشه.... انشالله تولد ایلیا کوچولو مبارک باشه.... پست تولدشو میزارم حتما به وقتش

یه وقتایی با یه سری موضوعات که میدم به زبان انگلیسی صحبت کنند, این دو تا رو تخلیه ی اطلاعاتی میکنم, نیشخند گفتم که اطلاعاتشون عالیه.....

میلاد: تنها کسیه سر کلاس که خیلی دوست دارم سر به سرش بزارم... جنبه اش خوبه.... مودب و درسخون ..... البته یه کم باید بیشتر تلاش کنه, خیلی فعالیت نمیکنه سر کلاس ولی امان از مقاله هایی که مینویسه...... خیلی خوبن

خشایار: آقای مو, هر چی بهش گفتم این موها رو کوتاه کن اصلا انگار نه انگار... یا یه نذری چیزی داره یا میخواد اسمش ثبت شه توی رکورد دارا.. که در اینصورت خدا به داد برسه.... طول بزرگترین موی دنیا به بیست متر میرسه.... درسخون و مودب.... لهجه ی قشنگی داره.... راضیم ازش

رامین: یه پسر جدی, باهوش و مودب... نسبت به سن و سالش خیلی خیلی بیشتر میفهمه.... از این جور پسرا واقعا خوشم میاد.... آدم میتونه باهاشون راحت حرف بزنه بدون فکر کردن به سن و سالش و اینکه ممکنه حرفت رو درک نکنه و یا براش سنگین باش....

جنتلمن: بله درسته, ایشون آقای جنتلمن هستند.... خودش دوست داره اینجوری صداش کنیم.... اسمش محمد امینه.... یه پسر دوست داشتنی و بامزه..... کوچکترین عضو کلاسم

جالبی این عکس میدونید چیه؟؟ ناخواسته به ترتیب سن نشستند....

صبحی دیگر:

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://azinaz.persiangig.com/audio/Reza%20Sadeghi%20-%20Sobhi%20Digar%20(128).mp3

 

[ ۱۳٩٠/٧/٤ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]

ترم جدید باز شروع شد.

این بار فقط یکی از کلاسهام عوض شد.

کلاس I3  رو ازم گرفتند و کلاس قبلیم یعنی PI4  رو جایگزینش کردند.

خیلی هم بد نیست, از این نظر میگم بد نیست چون کلاس قبلیم که دوباره به خودم تحویل داده شدند کمی پر سر و صدا و شیطون بودند.

اما I3 بچه های خوب و متعادل و فهمیده ای داشت. دلم براشون خیلی تنگ شده, کاش میشد دوباره باهاشون کلاس داشته باشم.

از این تغییر تحولات این شکلی خیلی زیاده اینجا‘ خوبیش اینه که همیشه در حال سورپرایز شدنی اینجا.

کلاسChatting  هم که ترم پیش با موفقیت تمام شد این ترم وارد UI4  میشند یعنی فقط سه ترم دارند تا اتمام کامل دوره ی زبان. این کلاس که فوق العاده است. واقعا دوست داشتنی هستند.

یک کلاس پانزده نفره با خصوصیات و اخلاقی متفاوت از هم. اما بسیار دوست داشتنی و مهربان.

مرسی دوستان نازنینم که این همه بهم لطف دارین و بهم سر میزنین. همتون رو خیلی دوست دارم. پیشاپیش عیدتون هم مبارک و تمام عباداتتون قبول درگاه حق.

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٦/٢ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آزی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

"من از 13 خرداد ماه 1384 تو آموزشگاه فرهنگ درس میدم. سال هایی پر از خاطره و اینجا باغ خاطرات من بود با دانش آموزام که به اتمام رسید و حالا من هر از گاهی از دلنوشته هام برای پر کردنش استفاده می کنم و از خاطراتم در یک آموزشگاه دیگه به نام تهران"
نويسندگان
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب

جدیدترین کد آهنگ