شهری ک دوستش دارم...

نوشته شده ب تاریخ شنبه 23/9/92

دیشب برگشتم

از سفر

از شهری ک دوستش دارم...داشتم؟ خواهم داشت؟سوال

اولویت من در دوست داشتن شهرها مثل هر کس دیگه ای شاید، از زادگاهم شروع می شه...

نمی دونم اسمش چیه...حس ناسیونالیستی؟ زادگاه پرستی؟ هر چ ک هست اسم شهر من رو در اولویت اول علایقم قرار میده..

یزد...شهر قنات و قنوت و قناعت...دوستش دارم و مسرورم از یزدی بودن...بغل

جالبه که بدونید واژه یزد در لغت به معنای مقدس و پاک بوده و وجه ‌تسمیه این شهر، سرزمین مقدس و شهر خداست.کویر پرستاره...می تونی دستتو دراز کنی و بچینیشون...یاد اون شبای بچگی روی پشت بوم خونه مامانبزرگ بخیر...

این اصطلاح رو خالصانه باور دارم و صادقانه که هر جایی خوب و بد داره

اما شما هم این رو از من ب باورهاتون اضافه کنید که میزان بد بودن در یزد کمتر از همه جاست...ب خداااااااااااااا

بگذریم..اولویت دوم بر می گرده به شیراز...شهر عشق... شهر حافظ و سعدی... شهر گل و بلبل و مصداق و معرف یک شهر ایرانی...شهری ک چنان کششی در من ایجاد می کنه ک می تونم ساعتها در موردش حرف بزنم...(شهری که نمیدونستم تا همین چند وقت پیش که، اصالت اونجا رو داری عزیز من)

و سومین تهران...جایی که من ب تازگی دیدارش کردم...

شهری ک دوستش دارم...سوالی ک پرسیدم رو خودم جواب می دم...آره...دوستش دارم...و همیشه خواهم داشت...

بر خلاف خیلی از آدم‌ها، تهران برای من نه با خیابوناش، که با کوهاش معنا می‌شه و شاید ب این دلیله ک خیلی تهران رو دوست دارم.Yatta

از آدمهای این شهر چیز زیادی نمی دونم...

جز چند تایی...بگذارید بشمرم...

بهار، شبنم، مامانشون، وحید و...کس دیگری ک من بودنش رو حس می کنم و خواستنش رو!!!!!Heart Smile

اما او ب هیچ طریقی نه من رو میشناسه نه دیده...

نمی دونم شاید عجیبه...برای خودم هم...

اما امیدوارم روزی این خواسته هم ب حقیقت بپیونده و من بتونم از نزدیک دیدارش کنم...

نیومدم از حسی که دارم بنویسم ...اومدم از تجربه این سفر بنویسم...

از تجربه حضور در تهران برای اولین بار بدون عنوانی تحت نام ماموریت اداری....ب قدوم مبارکمان این چند روز همش بارون اومد....

ب واسطه ی کارم رفت و آمد من تا قبل از یک سال گذشته ب تهران زیاد بود و در این بین اگر هم کاری شخصی پیش می آمد انجام می شد...ب کمک و راهنمایی فردی ک مسئول همکاری  می شد ب عنوان راننده در این شهر

اما این بار اولین تجربه ی من بود که فقط و فقط ب قصد کاری شخصی ب این شهر آمدم..

کاری ک نمی گوییم چیست...ما می دانیم و بهار....

ولی باعث شد بودنم در این اجتماع ملموستر باشه و شاید بتونم بگم شخصی تر

نمی دونم شاید از نظر خیلی ها امروزی نیام با گفتن این حرف

اما برای من خیلی چیزا قابل لمس نبود...

مثلا در تاکسی هم ب راحتی آب خوردن با پیشنهاد های  عجیب و غریب دوستی مواجه بشم...

این اتفاق چیزی نیست که فقط مختص تهران باش...می دونم

اما نوعش فرق داره

نوعش ی جوریه خاص...ی جوریه تجربه نشده برا من

نه آسمونی...نه ریسمونی...رک و صریح میرن سر اصل مطلب

سن و سال و ریخت و قیافه و کار و حرفه هم نمیشناسه انگار

نمی خوام تحلیل کنم یا از خوب بودن و بد بودنش بگم

اون دیگه ب عهده شما....اما حسم متفاوت بود

شما رو نمی دونم...اما من همیشه مخالف این گونه ارتباط ها بودم و هستم...و تا خون در بدن دارم...نه ببخشید...تا خون در رگ من است..مخالف خواهم بود...

از نوع شهرستانیش ک با صبر و انتظار شروع میشه و بعدش میرسه ب جلو اومدن و حرف و با هزار سرخ و سفید شدن پیش کشیدن و بعد پیشنهاد دوستی دادن گرفته تا نوع پایتختیش ک میشه بی پرده شماره انداختن تو دامن کسی و سریع رفتن سر اصل مطلب که بیا دوست من شو و....هر دوش منزجر کننده است

خداییش ب ظاهر هم نیست...هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم در اون لباسهای گرمی ک پوشیده بودم و جز گردی صورتم هیچ چیزی معلوم نبود..Arabic Veilهیچ نکته ای ندیدم مبنی بر تحریک کسی...(قابل توجه اونایی ک همیشه دیگران رو متهم می کنن ب اینکه اگر شما خوب بپوشید کسی باهاتون کاری نداره)...نه فکر نکنم...دیگه از خوب پوشیدن گذشته...

به هر حال حتی نوع ارتباطات مثلا مطب یک آقای دکتر بسی معروف هم برام جالب بود..(آخی..تو هم عزیز من، روزی برای کاری اونجا رفتی..شنیدم که گفتی)

جدای از هزینه سرسام آور و غیر منطقی...حضور هفت هشت قلم منشی خانم نقاشی شده با لباس فرمهایی که ب نظرم میشه تو خونه پوشید نه توی ی مکان عمومی...و سه چهار تا پسر خوش تیپ گارسن ک بهت قهوه و چای تعارف می کنن و نوع برخورد و حرف زدنشون و ادای اسامی هم دیگه ک خوب خیلی میتونه چیز عجیبی نباشه...تاکید می کنم خیلی، ک از خودت بپرسی این همه آدم...چرا آخه؟و پولهایی که بابت فقط کلاس کار دریافت میشه...

در عجبم چرا کسی رو نگذاشته بودند راهنمای اتاقهای محدود مطب باشه یا در رو برات باز کنه...

اونجا کم مونده بود فقطIn Love!!!!!!!!

چ دعواییم شد اونجا...10_9_210.gifمی گم همیشه خدا کارش رو حساب کتابه...قرار بود چهار مطب باشم ک ب خاطر ترافیکی ک از نظر راننده عجیب بود دیر رسیدم...خیلی دیر و شاهد این دعوا شدم...شاید همین موضوع بیشتر نظرم رو عوض کرد در مورد کار آقای دکتر...

حالا از این ها بگذریم اما نمی دونم چرا از روزی ک برگشتم ونه فقط به خاطر دیدن خیلی چیزها در این پایتخت زیبا..ک ب راستی زیباست... حس کردم بوی‏ الرحمان صداقت، معرفت و انسانیت به شدت مشامم رو نوازش می ده...

خیلی حاشیه رفتم...اما قصدم روشن کردن منظور اصلیم بود...

حرف اصلیم بعد از این همه حاشیه رفتن اینه ک بگم

اگر من تهران زندگی می کردم

کاری نداشتم کی از همه خوش تیپتره...یا پولدارتر...تنهاییم رو و دلتنگیم رو و سر رفتن حوصله هام رو و گرفتن دلم رو از شلوغی تهران، ب هر قیمتی پر نمی کردم...Champagne

یادتونه ک گفتم علاقه من ب تهران بزرگ به خاطر کوههاشه؟ و منظورم اصلا توچال و دربند ودرکه نبوده و نیست... من یکی از کوههای سمت سعادت‌آباد، اوین و پونک رو انتخاب می کردم...می دونید چرا؟ چون میشه از طریق این ها یه کوهنوردی اساسی با ماشین کرد....تنبل خونه ی شاه عباسی ایم ما

می رفتم و می نشستم به نظاره از اون بالا...ب نظاره ی تهران...و بعد تجسم می کردم آدم ها رو ...حال و احوال شهر رو...ب اینکه الانی ک من شهر رو زیر پاهام دارم یکی توی دل پایتخت، توی گرما یا توی سرما منتظر تاکسی ایستاده...و یا شاید داره از فشار جمعیت توی مترو له میشه...

فکر می کردم ب شهری ک اگر از بالا بهش نگاه کنی شاید پر باشه از نوعی تضاد و بی نظمی...فکر می کردم ب اونهایی ک تو خونه هاشونن یا اونهایی که دارن پاساژهای مثلا میدان ونک رو متر می کنند...

و بعد انقد میومدم بالا...بالا و بالا و بالا...تا می رسیدم به مرز بین خودم و آبی بی کران آسمان...

آبی.... رنگی ک وقتی می پوشد دل میبرد بیشتر از من...او ک نمی داند مرا و نمی شناسد مرا...

شاید الان فهمیده باشید چرا تهران برای من نوعی حس تضاد داره...و چرا من دوستش دارم

چون فاصله ی بین نوع نگرش و رفتار آدمهاش و نمادهای شلوغی و آشفتگیش که یکیشون میدان زیبای آزادیه، تا رسیدن ب ی آرامش وصف ناپذیر فقط 20 دقیقه است...

چیزی ک هر جایی نمیشه پیدا کرد...

آری...تهران را دوست دارم...

اینجا در بندرعباس تنها چیزی ک دل من رو قرص می کنه بودن خانوادمه و البته و صد البته واژه ی زیبایی ب اسم دریا...عظمت بی کرانی ک بودنش مایه ی دلگرمیه و سردی نگاه برخی آدمها رو ب راحتی برطرف می کنه...

اینجا رو صادقانه بگم دوست ندارم...محبتی عمیق و واقعی، درونش وجود نداره...ندیدم...

 

 

 آمدنم پر شد از بوی حضور تو

بی آنکه بدانی

بودنت را

حضورت را

من حتی بوی بودنت را

چ زیبا حس کردم در آن باران

بی آنکه بدانی

باران نبود

برکتی بود از آسمان...هدیه ای ناب از پروردگارم

چ زیبا تو را می بینم

و چ زیباتر حضور داری

بی آنکه بدانی

و روزهایم سپری شدند

جایی که تو در آن نفس می کشی

نفس هایی ک می شمارم

و می شنوم

بی آنکه بدانی

و من چ ناب

چ رازآلود

بر تو می بالم

بی آنکه بدانی

/ 15 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضا احدی

دوست عزیزم سلام. وقتت بخیر. امیدوارم همواره شاد و سلامت و پیروز باشی.[گل]

محمدرضا احدی

آزی عزیز سلام ممنون از حضورت آره اتفاقن خودم هم نمیدونستم چرا اینجوری شد. اما رفتم دوباره همون طرح رو گذاشتم رو وبلاگ. ممنون که توجه کردی و بهم گفتی[گل]

مرتضی

محفل آریائی تان طلائی، دلهایتان دریائی شادیهایتان یلدائی، پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . . [لبخند][گل]

مرتضی

سلام سلام صدتا سلام خیلی خوشحالم که سفر قشنگی رو تجربه کردی دوست خوبم و بسیار خوشحالم که شهر من هم جزء شهرهائی هست که مورد توجه شما قرار گرفته هر چند دلیلش کوهنوردی از داخل ماشین باشه.[خنده] شهر شما هم(منظورم یزد است) بسیار قشنگ و دیدنی است و باید اذعان کنم که خاطرات دیدارم از این شهر رو هیچگاه فراموش نخواهم کرد. از صمیم قلبم برات دوست خوبم،هر کجای این کره خاکی که هستی،سلامتی،شادی و موفقیت آرزو دارم.[لبخند][گل][گل][گل]

مرتضی

نه والا قصدم مسخره کردن نبود.فقط مزاح بود.همین. اگه باعث رنجشتون شدم،صمیمانه پوزش می خوام.[ناراحت] در ضمن،در خدمتگذاری حاضریم شدید!!!!![چشمک][گل]

مرتضی

ایشالا که قسمتتون بشه اساسی [هورا][گل][گل][گل] راستی ایمیلتون رو برام بفرستید تا یک سورپرایز براتون بفرستم.[لبخند][گل]

مرتضی

آخه می خوام چک کنم ببینم که اونقدر بزرگ شدی که بفهمی کامتنهای خصوصی رو نباید عمومی کرد آبا؟؟؟؟؟[زبان][نیشخند][خنده]

مرتضی

و البته میزان پیشرفتتون رو در باادب تر شدن!!!!!!!!!!!!![نیشخند][نیشخند][قهقهه]

مرتضی

امیدوارم که سورپرایزم مقبول افتاده باشه!!!!![چشمک][گل]

مرتضی

برای دیگران که ایمیل زدم تونسته بودن بگیرنش.صبر کنید تا از طریق ایمیل گوگل بفرستم.[گل]