حال این روزهای من

سلام

این روزها کمی دلگیرم...ناراحت

فقط از یه چیز...

از تناقض هایی ک می بینم و می ترسم من رو ب جایی برسونه ک نباید...

این درسته ک خدا می گ از تو حرکت از من برکت؟

پس چرا این روزها من دارم کسایی رو می بینم ک ن تنها ب وجود خودش اعتقاد ندارن بلکه کارهایی می کنند مغایر با اصول و عرف این جامعه

اماافسوس

و مشکل من دقیقا همین امای بزرگ زندگیمه

اما

سالیان ساله ب تمام خواسته هاشون بدون ذره ای سختی رسیدن و می رسن

و جالبتر این ک

هیچکس هم انگار این رفتارهای خلاف عرفشون رو ب روشون نمیاره

ب قول معروف

خوب قسر در میرن

و اونوقت

کسایی ک تمام وجودشون

و تمام کارهاشون

ب نام و یاد او شروع میشه

و او رو با تمام وجود قبول دارن

برای رسیدن ب خیلی از خواسته هاشون

ک حق طبیعیشونه

باید هزاران راه نرفته برن

خستم این روزها

از این همه بی عدالتی

و این همه تناقض

دیشب با مهری...دوست دیرینه ام (12 سال از دوستیمون می گذره) رفتم پیاده روی...

ب نظرم کفر گفتم دیشب...مشغول تلفن

گفتم این همه تناقض داره من رو میرسونه ب باور این ک خدایی هم اگر هست انگار چشماش رو بسته ب روی این همه رفتارها و قضاوتهای ناعادلانه...

نمی دونم...

هر چ ک هست

دلگیرم

از خود خود خود خدایش

از آن دلگیریها ک حرف هیچ تنابنده ای در گوش جانت فرو نمی رود

و تو

مرهمی می خواهی از جنس خودش

می خواهی خود خود خدایش بیاید منت کشی!!!!

خود خود خودش

هفته ی گذشته سه اتفاق برام افتاد

یکیش غمگینم کردنگران

دومی احساسی رو در من ایجاد نکردخنثی

و سومی چند ساعت من رو به اوج خوشبختی بردبغل

اون ک غمگینم کرد...خبر تایید نشدن رمانم بود در یک انتشارات ک از این ک تایید نشد غمکین نشدم از این ک دیدم ناعادلانه این اتفاق افتاد دلم گرفت...خانم منشی گفت: بین خودمون باشه...اونا اصلا نخوندنش...چون گفتن هم از شهرستانه هم نو قلمه...این یعنی عدالت؟؟ من رمانهایی رو ک چاپ کردن خوندم...باورم نمیشه ک اونها قابل چاپ باشند و مال من نه...

اون ک احساسی در من ایجاد نکرد....حضور در جشن روز ملی هند بود...کنسولگری هند هر سال این روز رو جشن می گیره...امسال اما کمی نسبت ب سالهای پیش متفاوت بود...امسال استاندار هم حضور داشت و من هم ک خوب مترجم ایشون هستم...اولین بار بود استاندار جدید رو از نزدیک می دیدم...انسان مودب و البته شوخ طبعی بودند...اولین استانداری ک نشستن در کنارشون من رو به اضطراب و استرس نکشوند...حس خوبی داشتم...از اون انرژیها و موج های مثبت...عکساش هنوز ب دستم نرسیده...ب محض وصول می گذارم...

و اون ک خوشحالم کرد...حضور در منزل عاطفه دخترک زیبایم بود...شاگرد قدیمی و جز همون گروه ک برای من حکم بهترین و صادقترین دوستانم رو دارند...تابستون ازدواج کرد و ما الان خودمون رو دعوت کردیم خونشنیشخند (طلباندیم خودمان را) برای دیدارش و دادن کادوش...عالی بود...چقدر در کنار این موجودات دوست داشتنی شاد هستم و بی خیال...

جای بهار ک تهرانه و دیگه کنارمون نیست و سپیده عزیزی ک ب دلیل ی سری از مسایل حوصله شرکت در این گرهمایی رو نداشت خالی...

این هم عکس های اون شب

ببخشید دیگه ما مجبور شدیم کمی تا قسمتی خلاقیت ب خرج بدیم برای این عکسا

چون نمیشد طبیعیشونو گذاشت...ب دلایل شرعینیشخند

/ 5 نظر / 41 بازدید
بهــــــــــــــــــــــــــار

مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی عزیزم [چشمک]حالا غصه اون رو هم نخور Think positive

محمدرضا احدی

هیچگاه قلبمان آرام نمی گیرد، مگر وقتی که به خدا روی آوریم. [گل]

محمدرضا احدی

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت؛ آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت. تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت؛ جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت. سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع؛ دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت. آشنائی نه غریبست که دلسوز من است؛ چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت. خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد؛ خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت. چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست؛ همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت. ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم؛ خرقه از سر بدر آورد و بشکرانه بسوخت. ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی؛ که نخفتیم شب و شمع بافسانه بسوخت. [گل]

محمدرضا احدی

خـــدایـا؛ متبــرکـم گردان تا " عشـق ورزیـدن " و " خنـدیدن " را بیامــوزمــ . به " همــه " عشق بـورزمــ ، حتی کسانی که مـرا دوست ندارند ، درکم نمیکنند و به من آسیب رسانده اند.... از من بـد گفته اند و از مـن بـهـره کشـی کرده اند. بـادا که در همه ی شرایط و مـوقـعیت های زندگـی" بخندمــ " و " بدانمــ " در هـر چـه روی میدهد ، رحـمـت تــــو نـهفتــه استـ [گل]

محمدرضا احدی

در خرابات مغان نور خدا می بینم؛ این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم. جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو؛ خانه می بینی و من خانه خدا می بینم. خواهم از زلف بتان نافه گشائی کردن؛ فکر دورست،همانا که خطا می بینم. سوز دل،اشک روان،آه سحر،ناله شب؛ این همه از نظر لطف شما می بینم. هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال؛ با که گویم که درین پرده چها می بینم؟ کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین؛ آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم. دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید؛ که من او را ز محبان شما می بینم. [گل]