سفرنامه هرمز

دیروز جمعه 2/12/92 من و مهری (همان دوستی قدیمی دوازده ساله) رفتیم ب هرمز...جزیره خاک های رنگارنگ...جزیره ای زیبا، بکر و پر از طراوت...

قبل از هر چیز داستان دوستی من و مهری از تابستان سال 81 شروع شد وقتی ک هم من و هم او بعد از کنکور، تصمیم گرفتیم برای چند مدتی و برای استراحت بعد از کنکور نیشخند نزد خواهرهامون بریم در بیمارستان علی ابن ابیطالب رودان ( هر دو پرستار بودند) و این شد شروع یک آشنایی...

خواهران مکرم ما از همکاران صمیمی هم بودند و در پانسیون پرستاران بیمارستان زندگی می کردند، و خوب آشنایی شکل گرفت...جالب اینه ک خواهرها متولد آذر و من و مهری متولد اسفند...عرض کنیم خدمتتات ک 22 روز دیگر ما متولد می شویممژه

بریم سر اصل مطلب، ساعت نه صبح قرار گذاشتیم و سر خیابون همدیگر رو دیدیم و رفتیم ب سمت اسکله، بعد از کمی معطلی سوار قایق شدیم و روانه هرمز...در طول مسیر و موقع جمع آوری بلیط فهمیدیم ک خانم فروشنده ب بنده بلیط قشم را فروخته بودند نه هرمز...و ما شش هزار تومان متضرر شدیم...البته همون موقع گفتیم فدای سرمان ولی چ بی حواس...خودمان رو نمی گیما، اون خانم خانما رو می گوییم...از خود راضیزبان

ب هر حال رسیدیم و تصمیم ب کرایه یک ماشین ک چ عرض کنم، ماشینی نبود اصلا همش س چرخه ک بهش گاری بسته بودند...خوب دیگه ما هم عزم جزم کرده بودیم ک بریم هرمز گردی...دو خانواده پیدا کردیم و ب همراه این بسیار بسیار بسیار پایه هانیشخند، کرایه کردیم س چرخه ی حسن آقا را و راه افتادیم...

ساعت یازده قبل از ظهر از اسکله هرمز حرکت کردیم...مسیر اولمان غار نمکی بود...با یک جاده یا بهتر بگم شوره زار بسیار زیبا ک چشم رو نوازش می داد و همسفرانی ک خود خود خود عشق بودند...زن و شوهر جوان و مهربانی از زیباترین شهر دنیا شیراز (البته بعد از شهر زیبا و خشت و گلی خودم یزدبغل)ب همراه پسر شیرین زبون دوست داشتنیشون محمدرضای سه ساله...بانویی میان سال ب همراه پسر چهارده سالش پوریا و البته بانوان من و مهریچشمک

انتهای این غار زیبا می رسه ب ی آبشار فوق العاده با مزه ی شور شور شور...تمام طول مسیر رو ب جز ی قسمت، باید ب صورت نشسته پیاده روی کنی...وای ک وقتی تونستم کمر راست کنم بلند داد زدم خدایا شکرت ک من می تونم راه برم...بساطی بودا...کلی خندیدیم...از همه جالبتر محمدرضا بود ک با اون قد کوچولوش ک می تونست وایسه و راه بره، عین ما نشسته تمام غار رو طی کرد...

بعد از غار رفتیم ب تماشای ساحل بسیار زیبای هرمز در اون بالای بالای بالا...اونقدر بالا بودیم ک می شد بوی خدا رو حس کرد...زیبا...زیبا...زیبا....

این حسن آقا، کلی ما رو گردوند با وسیله نقلیش ک ما دیگه اسمش رو گذاشته بودیم، لگزوز حسن، و بعد با اعتراض ما ک گرسنمونه...رفتیم ب سمت یک سفره خانه کاملا خانگی خانگی در دل شهر...سفره خانه نرگس...مادر خانواده در خانه خودشون غذا می پخت و تقدیم مهمانهاش میکرد...و چ خوشمزه بود...میگو و ماهیش...

این هم بادمجانهای طبیعی حیاط خونه همین خانواده مهربون ک ما رو مهمان خانه شون کردند...ب همراه دست من و رفیقمخجالت

 

کنار همین سفره خانه نرگس، موزه دکتر نادعلیان هست...موزه ای پر از خاطره و پر از هنر...پر از عشق و یکرنگی

بعد راهی تپه های نمکی شدیم...ی کوهنوردی اساسی هم کردیم با لباس پلوخوری...

و بعد رفتیم ب سوی یک زیبایی دیگر...فرش خاکی...ساخته شده از خاکهای رنگین هرمز...یعنی آدم مملو از حس شکرگزاری میشه...در مقابل این همه زیبایی...هر چند ک قدر دونسته نمیشن...دیروز بارها این سوال رو پرسیدم...چرا؟؟؟

نمی دونم این ها در نظر من اوج زیبایی و نعمت بودند ک باید ارج نهاده می شدند یا من در اشتباهم؟ چرا حتی نباید راهی برای پایین رفتن از این تپه باشه برای رسیدن ب این هنر...چرا باید روی خاک اسکی کنی تا برسی ب زیبایی؟؟ متعجبم از این همه عدم عدم عدم توجه....قهر

در نهایت هم بر گشتیم ب سمت اسکله برای رفتن ب سرزمین اصلی، توی اسکله و منتظر قایق شدن هم ماجرایی بود بسی خنده دار...از شوخیا و حرفهای بعضی از مسافرین بگیر تا اون ثانیه آخر ک نمی دونم چطور شد، گروهی از پسرها ک اون ته ته ته ایستاده بودند یهو هجوم آوردن ب سمت صف و شروع کردند ب هل دادن صف، اونم با ی سری الفاظ جالب و خیلی خنده دار...فانتزی ای شده بود ک باید بودید و می دیدید...کلی خندیدیم...کلیییییییییییییییییییییییییقهقههخنده

اینم خلاقیت بنده...از بیکاری و در حال انتظار برای رسیدن قایق برای خانم خانمای در حال غروب، عینک گذاشتیم...

و هنوز هم منتظریم..اگر گفتین من کدومم...مهری کدوم؟؟متفکر

ب هر حال گذشت...و زیبا هم گذشت...آشنایی های زیبا...دیدن اتفاقی یک دوست اینترنتی در تپه های نمکی و معلم شیمی پیش دانشگاهی من و مهری هم موقع برگشت و توی قایق، شد ی زیبایی دیگه...کلی هم با پسر تپل شیطون استقلالیش دوست شدیم...

و شب هم ب جای این ک تشریف ببریم منزل و استراحت کنیم، رفتیم منزل رفیق تا بشیم مدلش برای طراحی نقش حنا..امروز هم باید یک راست از اداره بریم ب مربیش نشون بدیم خودمان را...

 

مرسی خدایا جان...عاشقتمممممممممممبغل

/ 10 نظر / 104 بازدید
بهــــــــــــــــــــــــــار

che jaleb bod kash be jaye gheshm ma ham miraftim hormoz [زبان]

بهــــــــــــــــــــــــــار

باشه راستی اون پای چپیه شمایی [زبان]

محمدرضا احدی

آزی عزیز سلام. خسته نباشی. خاطره ها و داستان هات رو خیلی شیرین و زیبا تعریف میکنی. بدجور دلم خواست که بیام اونجا. [گل]

میلاد اسلام زاده

سلام آزی جان خیلی سفرنامه خوبی بود. حتما امسال اگه رفتم قشم اونجا رو می رم و می بینم. شیوه نوشتنتون هم روان و خوب بود. لطفا بیشتر از اینکارا کنین. زنده باشی و خوش کام.

رضا

سلام عجب سفر باحالی هوایی شدم یه سر با خانواده بریم ... خوش به حالت [گل]

هم نفس

سلام ممنون از حضور سبزتان در هم نفس..[لبخند]

مهسا

سلام عزیزم.اهنگ هایی که درخواست داده بودی توی وبلاگم گذاشتم.اگه اشتباه بودن بم بگو تا عوضش کنم چون خودم ندیدمش.اگه دوس داشتی لینکم کن

محمدرضا احدی

اسفند یعنی فراموش کردن روزهای بدبیاری؛ اسفند یعنی مرور کردن گذشته و تلاش برای آغاز مجدد؛ اسفند یعنی امید،امید به فردا،به فردای بهاری،امید به سبز شدن؛ به امید بهاری قشنگ برای تو و عزیزانت.[گل]

محمدرضا احدی

اسفند یعنی فراموش کردن روزهای بدبیاری؛ اسفند یعنی مرور کردن گذشته و تلاش برای آغاز مجدد؛ اسفند یعنی امید،امید به فردا،به فردای بهاری،امید به سبز شدن؛ به امید بهاری قشنگ برای تو و عزیزانت.[گل]