تهران و قصر هنر

هفته ای که گذشت من و رییس جان و یکی از همکاران محترم اداره ماموریت بودیم تهران, از ابتدا قرار بود که این وبلاگ متعلق باشه به ما چند نفر یعنی شاگردای مهربان من, اما این بار تصمیم گرفتم کمی از این چند نفر بگم, از همکاران اداره. دوستان مهربان و همدلی که فوق العاده دوستشون دارم, بندرعباسیها اصولا خونگرم و با مرامند, درسته که من بندرعباسی نیستم اما اینجا بزرگ شدم و این خاک و این آب و هوا رو فوق العاده دوست دارم. از اینکه هر روز صبح از خواب بلند میشم و در مسیری به سر کارم میرم که فقط دریای آبی و زیبا در امتداد مسیرمه لذت میبرم. حتی این روزها هم که ساعت کاریمون عوض شده و باید زودتر از خواب صبحگاهی که همتون میدونید چقدر لذت بخشه بلند شم, نمیتونه شعف من رو برای آمدن به سر کار کم کنه.

هفته پیش که به تهران رفتیم, به علت یک دوره کلاس مربوط به تشریفات و فرهنگ دیپلماسی بود. کلاس بسیار مفیدی بود و دکتر علی محمد بیدار مغز تدریسش رو به عهده داشت. اونقدر کارآمد و زیبا بود که هنوز هم یادم نمیره چطور منی که نشستن سر کلاسای بیمفهوم اداره حوصلم رو سر میبره ولی به احترام کلاس و استاد حتی لحظه ای هم فکر غیبت به سرم نمیزنه رو با اشتیاق سر کلاس نگه داشته بود. دو روز خوبی رو سپری کردیم که البته همش فقط به کلاس و دوره ختم نشد. گشت و گذاری در شهر  به همراه همکاران خوبم هم داشتیم و اینکه تهرانیای عزیز, شهر زیبا و سبزی دارین. اما نمیدونم چرا تمام سه روزی که اونجا بودم و البته روز آخرش تنها, چون همکارا چهارشنبه شب برگشتن و من پنجشنبه, احساس غریبی داشتم. یه احساس گنگ, که تا به حال تجربش نکرده بودم. احساسی مثل این که تو جایی قرار داری که همه هم زبان و هم میهنت هستند اما احساس میکنی که نیستند. نمیدونم چطور میشه بیانش کرد, اما احساس عجیبی بود. پنجشنبه شب با یک ساعت تاخیر به بندرعباس برگشتم. شهر گرمی که با تمام گرما و محرومیتهاش دوستش دارم, خودش رو و صفا و صمیمیتش رو. اتفاق جالبی که برام افتاد این بود که اون یک روزی که تهران تنها بودم, پالس ایرانسل افتاده بود رو گوشیم, یعنی خطم تبدیل به ایرانسل شده بود و هیچکس نمیتونست با من تماس داشته باشه و به محض ورود به فرودگاه بندرعباس این معضل حل شد.

جمعه ١٨/۴/٨٩ همکارا بهم خبر دادند که یه قرار کوچیک شام داریم برای قصر هنر, من هم که خوب  این جمع های پاک و ساده رو دوست دارم, برام خستگی سفر خیلی اهمیت نداشت, فوری آماده شدم و به همراه یکی از همکارا رفتیم به محل قرار. رستوران سنتی و زیبای قصر هنر که جاییه تماشایی و زیبا. حتما همه شما تو استان و شهراتون از این نمونه رستورانهای سنتی که جوی آبی هم از دو طرفش عبور میکنه و فضای مصنوعی یک طبیعت رو به رخ میکشه دارین, درسته که جای هوای تمیز و زیباییهای اصل طبیعت رو نمیگیره اما خوب باز هم غنیمتیه تو این عصر ماشینی و دود گرفته. اینم عکس پردیس خانمه خواهرزاده یکی از همکارای من که بانوی وبلاگ www.omesleomid.persianblog.ir  نیز هست. حتما به وبلاگش سر بزنید تا دلنوشته های خودش رو راجع به زندگیش و همسرش ببینید و عکسای بیشتری هم از پردیس خانم. پردیس یه دختر بچه بسیار آروم و مودبه که من فوق العاده دوستش دارم, متین و باوقاره. و البته یه دختر با چهره ای کاملا جنوبی و زیبا.

/ 25 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویسپوران

والا چه عرض کنم یه وقتایی وبلاگت قاط میزنه راستی چرا با این لینک برام کامنت میزاری ؟ http://www.englishfriend.persianblog.ir آدم میترسه ...

مجتبی

سلام خوبی دوست عزیز من هم عاشق کوهم عضو تیم کوهنوردی شهرم هم هستم راستی من به روزم منتظرتم بای تا های[گل]

اصغر منصوریان(راستين)

سلام دوست خوب و جديدم دوباره برگشتم حتما بیا متاسفم كه اول آشناييمون مشكلاتي برام پيش اومد راستی تشکر بابت کامنتتون[چشمک]

آرمان

پاهای من به رفتن عادت نداشت وقتی " دوست داشتن " های تو روزه ی سکوتِ ثانیه ها را می شکست آن زمان که افطاری م یک استکان نگاهِ گرم بود و شیرینیِ بوسه های پی در پی ! حالا ... بعد از اذان دلتنگی هام از سردیِ لبخند های اجباری یخ می زنم ؛ و در جاده ی نداشتن تو آهسته آهسته کافر می شوم !

آرمان

سلام آزاده جان.خوبی؟ایشالا کلی بهت خوش گذشته باشه[لبخند]

نرگس

سلام آزاده عزيزم دوست خوبم تو هم بخاطر گرما كم فعاليت شدي[چشمک][گل][قلب]

سلام [گل][گل][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]