تغییرات

همیشه میگن ایجاد تغییر و تحول برای ایجاد تنوع توی زندگی هم خوبه و هم لازم. منم با این حرف موافقم. گاهی اوقات وقتی خیلی همه چیز یکنواخت و تکراری میشه, احساسات خوب و مثبت هم معنا و رنگ خودشون رو از دست میدن. پس لازمه که عمدی یا غیر عمدی تغییر و یا بهتره بگم تنوعی توی زندگیمون ایجاد کنیم. گاهی اوقات هم راهی نمیمونه برامون جز اینکه از چیزی یا کسی که دوستش داریم بگذریم تا تنوع که نه, چون خیلی بی انصافیه که به خاطر تنوع طلبی دوست داشتنامون رو فدا کنیم, تغییراتی ایجاد کنیم.

الان که دارم این پست رو براتون مینویسم, ساعت ١٠:١٠ صبح روز پنجشنبه است و من در محل کارم نشستم. دو تا از همکارای اتاق رفتن برای عرض تسلیت به یکی از همکارای امور مالی که چند روز پیش برادرش فوت کرده. امیدوارم خدا بهشون صبر بده و روح تازه درگذشتشون رو قرین رحمت کنه. امروز بعدازظهر بعد از ٣ هفته مشغولیت صبح و عصر به خاطر آموزشگاه, دانشگاه و کلاسهای آموزشی اداره, بیکارم. این روزا وقتی به یه تعطیلی کوچیک و حتی چند ساعته میرسم که میتونم برای خودم برنامه ریزیش کنم مثل بچه هایی که بهشون یه کادو یا اسباب بازی جدید میدن, کلی ذوق زده میشم.

اما تمام این مقدمه ها رو چیدم تا بگم, منم مجبور شدم برای ایجاد تغییر و شاید بهتره بگم باز کردن وقتی برای خودم از کلاسی که عاشقانه دوستش دارم و دانش آموزاش جلوی چشمای خودم قد کشیدن و بزرگ شدن, دست بکشم. هر چند الان دقیقا نمیتونم بگم چه حسی دارم اما مطمئنا دلم برای تک تکشون تنگ میشه. کوچولوهای من که از ابتدای دوران خردسالان با هم بودیم و حالا ترم سوم بزرگسالان رو تمام میکنن قراره بقیه مرحله رشد زبانیشون رو بدون من بگذرونن. نمیدونم این تشبیه درسته یا نه ولی حسم مثل حس کسیه که بچه ای رو با تمام علاقه بزرگ کرده در حالی که میدونسته باید روزی ازش دل بکنه و خودش رو آماده اون روز هم کرده اما حالا کمی براش سخت شده جدایی ازش. چون احساس میکنه این خودش بوده که این کودک رو به ثمر رسونده و حالا باید بالندگی و شکوفاییش رو به دست کس دیگه ای بسپاره.

امیدوارم اشتباه تعبیر نشه که شاید حسادتی هست یا.... اما این کار هرچند با میل و رضای قلبی و تصمیم خودم ولی باید انجام میشد تا هم من کمی وابستگیم کم بشه و هم کوچولوهام که بیش از اندازه به من و روش تدریسم عادت کردن که هیچ براشون خوب نیست. هنوز چیزی به خودشون و خانوادشون نگفتم و نمیدونم روز اول ترم جدید که زیاد هم دور نیست با چه عکس العملی روبرو میشم و باید پاسخگوی چه سوالاتی باشم.

/ 23 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیقرارترین

تو را، من خوب میدانم. تو را، من مثل ماهی، از طلوعت تا غروب شب، صدا کردم. تورا، من خوب می فهمم، مثل یک سنجاقک بی تاب و نا آرام. پی پژواک هر نیلوفری، تا شکل پروازت، پراز اندیشه های خیس باشد، یا پر از لحن غریب برکه در پاییز. تو را، من یاد دارم، مثل روز اول هر مهر ماهی و سراب گرم هر خرداد. تو را، میدانم اما، باز میخواهم، تماشایت کنم در خواب. فقط یک بار دیگر هم به خوابم آی. [گل]

بیقرارترین

سلام آبجی مهربونم بزرگیتون و گذشتتون تا همیشه بیادم می مونه همیشه منتظرتم[شرمنده]

بیقرارترین

همه جا رقص و گل و آواز قناری همه جا سبزه و جنگل همه سبز آسمان آبی و خورشید درخشان همه جا نسیم و شبنم همه جا جیک جیک مستان پرنده هعمه جا عطر گل یاس خبر از آمدن یار همه بی پناه و خسته انتظار یار دارند سر هر کوچه و بازار صحبت از آمدن یار یار دلنواز و دلبند آرام دلهای بی پناه و خسته همه جا شادی و خنده همه جا پچ پچ و نجوا همه جا عطر گل سوسن و عنبر همه جا نگاه بی صبر بچه ها بازی کنان ، شادی کنان خبر از هیچ ندارند خبرست دنیا گلستان بشود ز گلستان جهان دلهای ما شاد شود همه جا خوبی و آزادی و عدل همه جا آدم و انسان مقدس همه ی بندیان از بند آزاد [گل]

سیب آبی

من که توی نوشته هات برداشتی از حسادت نکردم که حسودیت می شه. به هر حال شاید این تغییر برای اون بچه ها هم خوب باشه [چشمک][شوخی]

بیقرارترین

بیا از دوستی خوبی ها را جدا کنیم و بدی ها را به حال ِ خود رها کنیم. بیا از دوستی مهر و محبّت را به هم دهیم و از ضعف ها وُ تفاوت ها حذر کنیم. [گل]

بیقرارترین

گوشه چشمی از هوای بازگشت. تکّه هایی از زمانی دور در قعرِ وجودم : خاطراتم. خاطراتی پُر ز اُلفت خاطراتی شاد. خاطراتی پُر ز غربت خاطراتی تار. هر یک آبستنِ چیزی حاصلِ همخوابیِ حسّ و حافظه ... در زمانِ حال. ... در زمانِ حالِ دیروز. ... در زمانِ حالِ امروز. [گل]

بیقرارترین

سلام آزاده جون خوبی؟ شب بخیر ایشالا روز قشنگی را پشت سر گذاشته باشید. ای کاش آپ میشدی[خجالت]

معلم تنها

آن کلاغی که پرید از فراز سرما و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه می دانند همه می دانند که من و تو از آن روزنه سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه می ترسند همه می ترسند اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم سخن از پیوند سست دو نام و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست سخن از گیسوی خوشبخت منست با شقایق های سوخته بوسه تو و صمیمیت تن هامان در طراری و درخشیدن عریانیمان مثل فلس ماهی ها در آب سخن از زندگی نقره ای آوازیست که سحرگاهان فواره کوچک می خواند ما در آن جنگل سبز سیال شبی از خرگوشان وحشی و در آن دریای مضطرب خونسرد از صدف های پر از مروارید و در آن کوه غریب فاتح از عقابان جوان پرسیدیم که چه باید کرد ؟ [گل]

معلم تنها

سلام ازاده جان بروزم مجالی بود بدیدنم بیا[لبخند]