باز هم تهران

یادم هست گفته بودم تهران رو دوست دارمقلب

ب نظر من ن تنها شلوغ نیست ک من عاشق موندن تو صف اتومبیلهایی هستم ک لاکپشتی پشت سر هم حرکت می کنن تا ب مقصد برسن...نیشخند

یکی از دیالوگهای من موقع دیدن چراغ قرمز اینه: آآآآآآآآآآآآآآآآآخ جووووووووووووووووووون چراغ قرمزه...خوشمزه

نمی دونم چرا؟ ولی از این ک پشت فرمون باشم و در ی صف طولانی از ماشینهای رنگ و وارنگ بمونم لذت می برم...

چهارشنبه با قطار ب مقصد تهران حرکت کردم...از روزی ک بلیط گرفتم تا وقتی وارد کوپه شدم روی این موضوع تمرکز داشتم ک باید همسفران فوق العاده ای داشته باشم...

و شد آن چ ک باید می شد...یعنی مطمعن مطمعن بودم...سه تا دختر خوب و زیبا و پر از حرفای قشنگ...یکیشون رو ک توی سالن انتظار دیدم و شناختم...روزی روزگارانی ک سفیر آلمان رو برده بودیم برای بازدید از موزه مردم شناسی شهر، اومد تا توضیحات لازم رو در مورد موزه بده...همونجا توی سالن وقتی کنار پدرجان نشسته بودم با خودم فکر کردم یعنی ایشون توی کوپه ماست؟عینک

ب هر حال تا ب مقصد برسیم کلی حرف زدیم...از خودمون...زندگیمون...و چ جالب ک همشون پر از انرژیهای مثبت بودند و افکار مثبت...ب خصوص اسما عزیزم....ک دوست خوبی شد برام..هم رشته ایم هم بود و چ بهتر...ب خاطر یک کار مشترک هم داشتیم می رفتیم تهران و باز چ بهتر...

ب هر حال دو روز رو در تهران بودم...هوا عالی بود...و دوستان هم عالیتر...و فضای زیبایی ک در اونجا ساکن بودم هم ک مزید علت بود...از همه موارد بهتر بازدید من و اسما و مطهره (همکار سابق نازنینم ک اون هم ب خاطر همون مسیله ای ب تهران اومده بود ک من رفته بودم)...ظهرش بعد از انجام کار مشترک...باهم ناهار خوردیم...با بی آر تی ب محلهای اقامتمون برگشتیم...البته مطهره از ما جدا شد و اسما اومد پیش من...و بعد با مترو رفتیم ب سمت تجریش و بعد هم کاخ نیاوران...مژه

اونجا ب مناسبت هفته فرهنگی هند نمایشگاهی بر پا بود...چ زیبا بود..هم کاخ هم نمایشگاه..هم اون همه مردم فعال و زیبا و خندان...کلی خندیدیم...خوراک هندی خوردیم... عکس گرفتیم...موزه رو دیدیم...

و موقع برگشتن هم هم کوپه ایهای خوبی داشتم...هر چند ب پای اولیها نمی رسیدند..اما خوب و ساده و مهربون بودند....قلب

خدایاجان رو سپاسگزارم و امیدوارم همه ب آزروهاشون برسن و همیشه شاد باشن...

/ 1 نظر / 63 بازدید
Gentlemen

اینا رو بیخی سوغاتی چی اوردی[نیشخند]