سورپرایزهای به یاد ماندنی

دیروز تصمیم گرفتم تنبلی رو بزارم کنارنیشخند و حتما برم به سمت مرکز شهر تا چند تا کار عقب مونده ای رو که داشتم انجام بدم. در حال قدم زدن و رفتن به مقصدم بودم که, از دور صحنه ای توجهم رو جلب کرد. قدمهام رو تندتر و شوقم رو زیاد. دنیا و مامانش رو دیدم که داشتند از ماشین پیاده می شدند. بهشون که رسیدم, قدمهام رو یواش کردم و فوری چشمهای دنیا رو گرفتم, مامانش گفت: اگر گفتی کیه؟؟ دنیا دست من رو از روی چشماش برداشت یه مدتی وراندازش کرد و  داد زد واااااااااااایییییییییی خانم ........... بعد فوری برگشت و بغلم کرد. نمیدونم بچم کف خونی بلد بودنیشخند یا من زیادی آشنا میام‘ هر شکلی و به هر جهتی. به هر حال یه ده دقیقه ای بغلش کردم و بوسیدمش. اشکام دراومده بود. میدونستم قرار بود اتفاق خوبی برام بیفته, دنیا رو که یادتونه؟؟؟ از بچه های آموزشگاه فرهنگ, اینقدر محکم بغلم کرد که تا یک ساعت کمرم درد میکرد. ماشالله با این سنش فکر کنم دو برابر من وزن داره. بچم هنوز پنجم دبستانه. قلب

دنیا

ازشون که خداحافظی کردم. با خودم گفتم: خوب من که تا اینجا اومدم, فقط دو قدم تا اموزشگاه فرهنگ مونده, برم و بچه ها رو ببینم. دم زیتون ( یه مرکز تجاریه) زنگ زدم به سمیه (منشی آموزشگاه). پست فوت پدرش رو یادتونه؟؟؟ خانمی گوشی رو برداشت. گفتم سلام سمیه. آخه هیچکس نیست بگه: دختر خوب, مگه زنگ زدی خونه مردم. اینجا آموزشگاهه.نیشخند اون خانم سمیه نبود, منشی جدید بودش. البته سمیه هم بود. پرسیدم: اوضاع امن و امانه که من بیام آموزشگاه. گفت بیا که محمد و فاطمه هم هستند. دوقولوهام, یادتونه؟؟؟

میدونستم باید باشن آخه از صبحش, محمد بیشتر ازده بار زنگ زده بود و به خاطر امتحان تعیین سطحش سوال پرسیده بود و درد دل کرده بود. رفتم داخل, از پله ها که می رفتم بالا دلم یه جوری شد. پر شدم از یاد اون روزها. از بودن هامون. از آموزشگاه, از دو تا کلاسم که عاشقانه دوستشون داشتم و اونجور ناتمام گذاشتنش. دلم بدجور گرفت. بنگرانگذریم....

وارد آموزشگاه که شدم اول سمیه رو دیدم, فوری بغلش کردم. محمد و فاطمه هم بودند. فاطمه رو ده دقیقه ای بغلش کردم ولی فقط با محمد دست دادم. میدونستم پسره و غرور داره خجالت هر چند هنوز کوچیکه. زینب رو هم دیدم, زینب جلالزاده از بچه های Summit ترم آخر بودند که کلاسشون رو کنسل کردند. نسیبه هم بود, سر کلاس بود. رفتم و با شیطنت در کلاسش رو زدم و وقتی اومد بیرون کلی سورپرایز شد. چند تا از بچه هام ( از کلاس بزرگسالان) دارند آموزشگاه تدریس می کنند. زینب و نسیبه و آمنه. آمنه روزهای زوج میاد که نتونستم ببینمش. گه گاهی میاد و به وبم سر میزنه. مشتری پر و پا قرص وبمون فعلا بهاره که رفته تهران. یه دختر خوب و دست داشتنی و بامحبت.قلب

به هر حال روز فوق العاده ای بود, کلی سورپرایز شدم. موقع خداحافظی نتونستم طاقت بیارم و محمد رو بوسیدم. گفتم: عزیزم میدونم داری بزرگ میشی و من باید بوسه های قدیمی رو مرور کنم اما ایندفعه رو ببخش. من نمیتونم نبوسمت و برم. محمد و فاطمه چهارم دبستانند. جلوی چشم خودم بزرگ شدند.  دیروز خیلیییییییییییییییییییی بهم خوش گذشت. عالی بود. ممنونم خدای خوب و خوشگلم.بغل

/ 82 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

منم دوست دارم عزززززززززززززززززززززززززززززیززززززززززززززززززززززم. [ماچ]

مرتضی

سلام.صبح شما بخیر.مدتی است از شما بی خبرم.همه چی رو براه است؟مشکلی که خدای نکرده پیش نیومده؟نگرانم.حتما" یخ جوری یه خبری بهم بدهید.متشکرم.[گل]

سایه سپید

سلام..آخ عکس پروفایل جدید شد...بازم این دو تا کوچولوهایییییییییییی ناز و دوس داشتنی[ماچ] آزاده ی مهربونم...امسال هم برای ماه رمضان ختم قرآن گروهی گذاشتم.....شما تشریف نمی آرین!؟

مرتضی

سلام.خوبی شما؟می گم با این کامنتی که برام گذاشتید نگرانم کردید.فضولی نباشه اتفاقی افتاده؟ [ناراحت][گل]

مرتضی

سلام.صبح ها عادت کرده بودیم به نوشتار طنز شما ولی چند روزی است که دیگر خواهر خود را شاد نمی بینم.اینطور که می شود از خودم دلگیر می شم.به خود می گویم پسر چه کرده ای که رنجانیده ای.[گل]

مرتضی

می گم استعداد خوبی در اذیت کردن داریدها!!!!![نیشخند].هی ما اینجا خودمون رو می چزونیم که هی پسر چی کار کردی که استاد دانشگاه رو رنجوندی هی هم می گیم هیچ کار [نیشخند].نگو اینها همش نقشه بوده برای انتقام از جماعت مذکران.[نیشخند]. سلام.خوبید شما؟نمی دونید با این پیامتون اول صبحی چقدر شارژ شدم.خوشحالیم در این روز،روزی که خنده بر لبهای نازنین پیامبر (ص) نشسته دوبرابر شد. دوست خوبم.از این همه بزرگواری شما متشکرم و از راهی دور بهترین آرزوها رو برای شما دارم. راستی می بینم که دارید یاد می گیرد اول سلام کنید.[نیشخند]

مرتضی

سلام.اولندش خیلی خوشحالم که پس از تلاشهای بسیار تونستم واژه سلام رو به شما یاد بدم.[نیشخند] دومندش حالا تهدید می کنید که کامنتها رو عمومی می کنید.فکر نمی کنم این کار رو بکنید آخه می دونم خیلی شیر مرد (از نوع مونثش) هستید.(به این می گن پاچه خواری از نوع اینترنتی) [نیشخند] سومندش اون جنس سفارشی ما آماده نشید.بابا آپولو می خواستید بسازید الان روی سکوی پرتاب بود!!!![نیشخند]

مرتضی

سلام.می بینم که تمام تلاشهای من برای یاد دادن واژه سلام به شما همش دود شد و رفت هوا.[ناراحت] راستی خوب شد اون بلانسبت رو گفتید والا مجبور می شوم تمام کامنتهای خصوصی شما رو عمومی کنم.(اینها رو از خود شما یاد گرفتم [نیشخند]) در ضمن بی خود نیست آقایون رغبتی به ازدواج ندارن اخه نمره 95 از 100 رو کی می تونه در دوره همسرداری بگیره؟؟؟؟؟[تعجب] اونوقت همش می گن آقایون از ازدواج می ترسن نمی گن که خانم ها جلوی پای آقایون سلسله جبال هیمالیا رو می چینن. [نیشخند]

مبینا

این زیتون تو کیشه نه؟ اخه یه مدت اونجا بودیم