حرفهای دل

اینجا, در همین لحظه, دوشنبه ١١ آبان ماه ١٣٨٨, میخوام اعلام کنم که پست امروز هیچ ربطی به آموزشگاه و بچه هام نداره. وقتی میگم بچه ها یاد حرف نیما می افتم که تصور کرده بود شاگردای مهربون من واقعا بچه ان.مشغول تلفنلبخند امروز من برای دو نفر مینویسم. دو نفر که برام خیلی عزیزن و همیشه آرزوم خوشبختی و سلامتیشون بوده, هست و خواهد بود.

گاهی اوقات با خودم فکر میکنم چقدر خوشبختم و خودم نمیدونم. اونقدر که خجالت میکشم از اونی که این همه با محبت و مهربونه چیزی برای خودم بخوام. امروز هم دلم میخواد شما دوستان عزیزم برای دوستم دعا کنید, مادرش سرطان داره و سخت مریضه. دعا کنید که حالش خوب بشه و اینکه دوستم شبنم روحیش رو حفظ کنه و اینقدر از بدشانسی صحبت نکنه. هرچند ما که نمیتونیم خودمون رو جای اون بذاریم ولی براش دعا کنین. شبنم عزیزم, دوست مهربون و دوست داشتنی من, گاهی اوقات بدترین سختیها آبستن اتفاقات و جریاناتی هستن که من و تو ازشون بیخبریم. و کاش توی این بازی که بیشتر یه قماره اونم قمار زندگی, امید و اعتقاد و صبرمون رو نبازیم که جبرانش و به دست آوردنش کار هر کسی نیست یعنی کار هیچکس نیست.

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشود

 گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود 

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

 گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود

 گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست 

 گاهی تمام شهر گدای تو میشود

دوست دارم شعر محمدرضا ترکی رو که برای سلامتی قیصر امین پور نوشته بود به مادر مهربونت تقدیم کنم عزیز دلم.

در برگریز درد لگدکوب می شوی

سروی، ولی تکیده تر از چوب می شوی

با گیسوان سربی و آن چهره صبور

داری شبیه حضرت ایوب می شوی

لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود

از موج درد، گرچه  پر آشوب می شوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد

محبوب آستانه محبوب می شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن است

من خواب دیده ام... به خدا خوب می شوی

و اما امروز غیر از دلتنگی که راه گلویت را گرفته؛ دلت می‌گیرد که می‌دانیاین‌روزها برادرت, دوستت و کسی که برایت مهم است, از راه دور میشناسیش و دوستش داری چیزی در دل دارد و تو کنارش نیستی. چیزی در دل دارد و تو کاری ازدستت بر نمی‌آید. قبلا هم کاری نمی‌توانستی بکنی ولی لااقل می‌شنیدی. حالا همان راهم نمی‌توانی. دلت می‌گیرد که نمی‌توانی خواهری کنی. ‌ فقط می‌توانی از دور، ازخیلی دور؛ برایش دعا ‌کنی تا گره از کار و دلش گشوده شود و حالش به شود. همین!

 

اما برادر مهربان من, دوست نازنینم !
این را فقط به تو می‌گویم که هر چندگاهی کمتر و گاهی کمی بیشتر؛ دانسته یا ندانسته؛ هم را آزردیم؛ و بیشتر من آزرده خاطرت کردم. به آن‌چه که بود شکنکن. ایمان بیاور به تمام آن حس خوب و دوست‌داشتنی و بودن ساده و صادقانه خواهرانهمن!

اصلا این حرفهامهم نیست, مهم این است که من برای معامله نیامده ام. مهم این است که صادقانه برایلحظه لحظه های زیبای زندگیت دعا میکنم. مهم این است که امروز تمام راه ها به تو ختممی شوند و تو در جیب هایت هنوز تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای. نوشتنمامروز فقط بهانه ایست که با تو باشم؛ اگر چه این واژه های نخ نما قابل تو راندارند.

 


/ 44 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم تنها

پائیز مثل هر فصل دگر باز آمد و رفت و این رسم زمان من و توست! هر آمدنی را رفتنی ست در کار. روزهای خزان همه یادگاران ِ تو اند! روز میلاد ِ تو اند. روز میلاد ِ منند. روز میعاد من و تو. من و دل ماندیم در حسرتِ تو در حسرتِ یک پائیز دگر آه ...پائیز هم آمد و رفت! دل بسوزاند و برفت.. افسوس .... پائیز هم آمد و رفت! [گل]

نرگس

سلام آزاده عزیز وبلاگت رو خوندم خیلی جالب بود خوشحالم شغلی به این با ارزشی داری و اینقدر هم به اون علاقمند هستی. برات آرزوی سعادت و سربلندی و سلامتی دارم[گل][گل]

مریم

سلام سلام خوبی آزاده جون ممنونم که به من سر میزنی و خوشحالم می کنی با خوندن این مطالبت فهمیدم دل تو خیلی پاک تر و دریایی تر از منه بین این بارش قلب ها یه چیزی می خوام بهت بگم : ♥   آپم آپم آپم          ♥      ♥            ♥  آپم         ♥                    ♥                     ♥              ♥آپم                   ♥               ♥            ♥                   ♥       ♥                       ♥آپم                              ♥      ♥     ♥         ♥ آپم      ♥              ♥         ♥ ♥              ♥                   ♥ آپم   ♥             ♥      ♥            ♥           ♥آپم                    ♥                     ♥ آپم  ♥                     ♥              ♥                   ♥               ♥ ♥             ♥آپم      ♥            ♥           ♥                    ♥                     ♥              ♥                 آپم  ♥               ♥            ♥                   ♥       ♥

سیب آبی

غم دیگران که می آید یادمان می رود که ما غمگین بودیم و شاید این یکی از بهترین خصلت آدم های خوب است

سیب آبی

راستش نه من پسوردی از شما نگرفتم و او یادداشت هم یک پیش بینی در مورد یک مسئله اجتماعی است شاید یک روزی بازش بکنم .

معلم تنها

می بینم که تکیده شده ای و رخت سفر به تن داری چگونه می شود تحمل کرد یار سفر نا کرده رادر حال سفر ؟ می دانم ، تو عزیزی و بزرگ چون حضیض گل سرخ که فرو افتاده به خاک با دلی راحت و پاک می نهی سر بر بستر خاک و کنون گل سجاده ات از بهر عادت چه زیبا می سازد هر روز بر تو نماز [گل] سلام دوست مهربونم شب بخیر با غزلی از خودم بروزم مرحمت نموده و قدم بر دیدگان من بگذارید[خجالت]

محمد Mohammad

سلاااااااااااام خوبی دوست آشنای غریبه ؟؟ به به به صبح دل انگیز شنبه 16 آبان ماه 1388 از راه رسید و امید را به دل ما تابانید پس از این هوای سالم و روحبخش و پائیزی استفاده کن تا روحت آزرده خاطر نباشد نبض باران را گرفتم تند میزد، روی سر خاک نبض پاييز٬ چه آهسته مى تپيد روى برگ هاى سبز و نبض چشم های تو مثل باران خیس مثل پاییز آهسته از من چشم پوشید صبحت بخیر با وفای همیشگی که با ارسال نظرات خودت و آمدن به کلبه ناچیز و حقیر بنده ؛ منو خوشحال و خجل زده میکنی هفته خوبی برات آرزو دارم و امیدوارم به همه آرزوهای شرعی خودت برسی[چشمک] منتظر حضورت هستم و چشم انتظار وجودت که گرما بخش محیط مجازی من باشی شاداب باشی که شادابی حق توست[گل][قلب]

ويسپوران

سلام تو اين يه هفته شركت نيومدم واسه همين نت نداشتم الانم فقط اومدم كه بگم حالم خوبه فقط با اينكه يه هفته شركت نبودم و درگير كاراي خونواده ي محمد بود يه خورده خسته ام ... دلم برات تنگ شده دلم تنگ شده كه باهام حرف بزني و مثه هميشه آرومم كني ...

نویسنده

[گل]برگ‌های رقصنده در باد خوشه‌های طلایی لرزان گندم نوای رویایی پرندگان دوردست صدای هیجان‌آور رودخانه آبی جاری پرسنگ [گل]وبلاگ خیلی قشنگی داری ، لحظات خوبی رو توش سپری کردم به من هم سر بزن و نظرت رو بگو منتظر قدمهای سبزت هستم آدرسم دور نیست پشت پرچین نگاهت[گل]